کنار جنازه خودمان
بي هيچ دغدغه اي
و از بوي گند لاشه مان
لذت ميبريم
بي هيچ دغدغه اي
و از گنداب غيرت مان سر ميکشيم
گوشت نپخته ميخوريم بي هيچ وا همه اي از نقرس
بر اشک مادران بي فرزند ميخنديم
و بر گيسوي سفيد شده بيوه زنان تير نظر ميزنيم
بي هيچ دغدغه اي
ابروي ادمها را ميبريم به خاطر کمي توجه
و در بحبوحه سياست دست در گردن فاحشه دنيا ميکنيم
بي هيچ دغدغه اي
عاقبت بايد به اين نيل زد
موسي بايد شد اينجا جاي ماندن نيست
بوي خون مرده ميايد به جاي کاه گل خيس خورده
با طلا فريب مان داده اند
با پول ما را خريده اند
و سر بازار ها معامله مان کرده اند
عاقبت هم کار به جاي باريک بکشد ميگويند ناچار شديم
بي هيچ دغدغه اي
اما شبي اين کرم پروانه خواهد شد
با لختي عروسکي فريبمان داده اند
ما هم بازي مضحک خر برفت را بازي ميکنيم
اين جا اخر خط است ان اخر انجا که افتاب مي افتد داخل ان چاله
بازي بر اين قانون نيست
بايد بازي کني چون فلز ذوب شوي
و چون کوره اهنگر سرخ
بي هيچ دغدغه اي...
تمام روز زیر سایه ات می نشینیم
فرقی نمی کن خودت باشی
یا
پلاکی که نامت را به کوچه دارد
خوشگل ها نخونند ![]()
گفتم :چیزی بخوان
گفت رویم سیاه
آخر میدانی که...
گفتم میدانم خشکسالی است.
اما در کیف های سامسونت یک خروار مضمون ناب خفته است
امسال شعر ها چنگی به دل نزد
رباعی ها هم مثل هم بود
بعضی خودشان را کشف کردند
بعضی خودشان را باور کردند
بعضی خودشان را گم کردند
بعضی در مصاحبه هایشان خودکشی کردند
شاعران پروازی
هتل بازی آدمهای از خود راضی
دکه های سکه سازی
اصلا مردم حق دارند کاسه انوری را بر سرتان خرد کنند
کارمندان هنر فقط گزارش پر میکنند
وقتی تابوت عاطفه بر زمین مانده بود
جمعی به جیغ بنفش می اندیشیدند
و برای کشف زوزه صورتی
هفت الیوت و اکتاویوپاز را ورق میزدند
چقدر وقت ما صرف آدامسهای بادکنکی شد
بعضی شعر هایشان را به مینا و آیدا و سوزی تقدیم می کردند
احمق تر ها برای گرفتن نوبل
به شبکه بی بی سی و واشنگتن دخیل میبستند
امروز هم بینش هنرمندان
از سقف تالار ها بالا تر نمیرود
نقاش ها فکر میکنند
زندگی یعنی فتح قله پیکاسو
خطاط ها برای خدا خط و نشان میکشند
قصه نویسهای شنگول در زمستان هم
حبه انگور میخورند
شاعران را میل جاودانگی کور کرده است
میترسم روزی به نام تمدن
به گردن بعضی زنگوله بیندازند
میترسم شلوار های جین و چارلی کار دستمان بدهد
و شکلاتهای انگلیسی دهانمان را ببندد
گاوهای چشم چران آزادانه در خیابان میگردند
پسر خوانده مایکل جکسون به دانشگاه میرود
انیشتن بی خوابگاه میماند
دیوار مسافر خانه های ناصر خسرو
فرمول نسبیت را از بر میکند
با این همه در دانشگاه ما
یک استاد نُنُر پاپیون میزند
و فرانسه صحبت میکند
شعرای سبک قصیده و عینک
برای اهل قبور شعر میخوانند
بوفالو های آمریکا خلیج فارس را شخم میزنند
برادرم با پوتینهای کهنه سربازیش بسیج میشود
مادرم آب و آینه و قران می آورد
پدرم فالله خیر الحافظون را میخواند
اما بعضی خاطرشان جمع است
که ناوگان آمریکا
به استخر های سرپوشیده شان کاری ندارد
کامبیز خان دوست دارد پسرش را آلفرد صدا کند
آلفرد فکر میکند از دماغ فیل افتاده است
برای همین میخواهد به هندوستان پناهنده شود
گیتی گیتار را ترجیح میدهد
سوزی بی آنکه خجالت بکشد
نامه بوی فرندهایش را برای مادرش میخواند
مادرم آماده میشود به بهشت زهرا برود
امروز پسر همسایه مان شهید شد
اما این باعث نمیشود که
ساسان دوستانش را به قهوه و اسب سواری دعوت نکند
و برای سگش بستنی نخرد
شاپور خان اما عشق فیلم های سرخ پوستی است
و این را از افتخاراتش میداند
که در آمریکا همبرگر را درست تلفظ میکرده
شاپور خان به مشتری هایش سیگار وینستون تعارف میکند
و مطمئن است قیمت سکه و طلا پایین نمی آید
او فکر میکند
هنوز هم خرمشهر
دست عراقیهاست
و چقدر خوشحال است
که پسرش را معاف کرده اند
به خانه بر میگردم
تلوزیون دعای نام ها و نشانه ها را میخواند
بعضی اوقات خاموشی هم چیز بدی نیست
امسال به ساعت های کاسیو اطمینان کردیم
و نماز صبحمان قضا شد
امسال متولی های مسجد و امامزاده
با هم مسابقه گذاشتند
و همه از رساله امام یکجور سوال دادند
تلوزیون رنگی
سشوار
هدف بالا بردن معلومات است
کودکان شش ماهه هم میتوانند شرکت کنند
بشتابید
تبلیغات فلان مسجد
رنو وپیکان پخش میکند
در عتیقه فروشی ها پیکان صفر کیلومتر میفروشند
در میدان انقلاب اتحادیه خرید و فروش کوپن
حوصله مردم را سر آورده است
دلالان کامپیوتر و روغن چراغ
دلالان شیرمرغ و جان آدمیزاد
با ارز غیر ازاد تجارت میکنند
شرکت های ثبت نشده
سیاست بازان لرد مستضعف
جیب بر های با جواز
جیب بر های بی جواز
غول های پوشیده در لباس مذهب
مقاطعه کاران خیابان زعفرانیه
شرکت صادرات زعفران
شرکت صادرات فرش...
خجالت هم چیز نایابی است
حتما باید مسئله جنگ بماند برای بعد از جنگ
سیاست بازان سرگیجه گرفته اند
باند ارتشاء
باند زنا
باند مهدی هاشمی هزار پا
اصلا گور پدر مال دنیا
ریاضت کش به ویلایی بسازد
باری ما هرچه میکشیم
از دست مرغ و بنز و ویلاست
ما هرچه میکشیم از اینهاست
اصلا با این طرح چطورید
جان دادن از ما طرح اقتصادی از شما
من فکر میکنم شاعری زخم زبان میخواهد
نه مبانی نه بیان میخواهد
شاعر یعنی موی دماغ سیاست بازان
شاعری که با خیال راحت میخوابد اصلا شاعر نیست
بیا به آفتابی نهج البلاغه بر گردیم
چرا نهج البلاغه را جدی نمیگیریم؟
مولا ویلا نداشت
معاویه کاخ سبز داشت
پیامبر به شکمش سنگ میبست
امام سیب زمینی میخورد
البته به شما توهین نشود
بعضی برای جنگ شعار میدهند
و خودشان از جبهه شمال به جبهه میروند
پیش از آنکه بر من حد تهمت جاری کنید
من بر خویشتن حد وجدان جاری کرده ام
من دو شاهد عادل دارم قران و نهج البلاغه
من چاپلوس نیستم تملق نمیگویم
اما قدر امام را میدانم
بیایید قدر مردم را بدانیم
بیایید مثل مولا با مردم همدردی کنیم
بیایید امام را اذیت نکنیم
بیایید امام را نصیحت نکنیم
اردو گاه های فلسطینی را نگاه کن ابو الفضل
با مشک تشنه بر میگردد
صدای گریه رقیه را میشنوی ؟
گورباچوف و ریگان هم کاندیدای صلح نوبل شده اند
قرآن فهد زیبا تر از قرآن قابوس چاپ میشود
عرفات شلوار اسراییلی میپوشد
اما سازمان ملل هنوز تشکیل جلسه نداده است
تا به علی اصغر شیر خشک برسد
علی اصغر باید تا ماه آینده صبر کند
راستی یاد شهیدان بیت المقدس بخیر
جهان آرا که بود ؟
حاج همت که بود ؟
حاج عباس از دنیا یک قرآن جیبی داشت
شهید خرازی شهید نوری سرداران بی دست
شهیدان گمنام
بی یاد نامه
بی سنگ قبر
عاصمی پودر شد
یوسف نوشته بود خدایا یوسف هم شهید میشود اورا بیامرز
اسماعیل وصیت کرد روی قبرش بنویسند
پر کاهی تقدیم به آستان الاهی
امسال هیچ شاعری با حلق اسماعیل هم صدا نشد
راستی شماره قطعه شهدا چند بود
این روز ها مردم را با هوشیار و بیدار خواب میکنند
خنده و چشم بندی شوهای تالار وحدت
هنرمندان فخر فروش
خدا کند روایت فتح را فراموش نکنیم
امسال در جلوی امجدیه کور رنگی بیداد میکرد
امسال همه چیز را یا آبی دیدیم یا قرمز
امسال هم انصاف های ما آنفولانزا گرفت
امسال تاکسی ها به پاهای قطع شده
با دنده ی چهار احترام گذاشتند
چرا باید از زیر روسری های زرزت
رشته های جهنم شعله بکشد
مگر اینجا الجزیره است
امسال در خیابان ولی عصر
هیچ کس مثل خود آقا غریب نبود
یک روز یک کرواتی سرمایه دار
با بنز قهوه ای اش از جلوی پایم ویراز داد
و به عبای وصله دارم وصله عوضی چسباند
دیشب مادرم با چای و کشمش سر کرد
او قلبش برای انقلاب می تپد
اما وسعش نمیرسد یک نوار قلب بگیرد
و من میدانم که نوار قلب هم همه ی منحنی دردش را
نشان نمی دهد
مادرم دفترچه خدمات درمانی ندارد
و همیشه ابوالفضل به دادش میرسد
او برای شهیدان اشک میریزد
حلوا میپزد
و به ما یاد میدهد که چگونه شب های جمعه
با چهار قاشق حلوای نذری سیر شویم
او قبر شهیدان را با دست میشوید
وقتی باد چادر وصله دارش را تکان میدهد
بوی فقر و غربت
تمام پرچم های سبز و سرخ را به بوسه می گیرد
او یک شب خواب خیمه های امام حسین (ع) را دید
خواب زینب را
خواب رقیه را
و فردایش مرا به آقا سپرد و روانه کرد. یک بار هم در خواب آینده سبز برادرم را دید
و فردا وقتی خوابش را تعریف میکرد
مارش حمله میزدند.
او نمیداند کادیلاک چه جانوریست
و داخل هواپیما چه شکلی است
اما خوب میداند
که شمشیر امام حسین از طلا نبود
و امام زمان در جزیره خضرا نیست
او قلبش برای انقلاب میتپد
و هرشب دعا میکند
که پیروزی با امام باشد
و آقا بیاید
علیرضا قزوه
وبلاگ احادیث ائمه راه اندازی شده لطفا ببینید
هنری نزد خدا پسندیده است که صیغل دهنده اسلام ناب محمدی باشد
چیست در لوح دلم جز الف قامت یار
چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم
متن زير، آخرين دست نوشته ي دكتر مصطفی چمران مي باشد كه چند دقيقه قبل از شهادت آن را نگاشته است.
((اي حيات! با تو وداع مي كنم، با همه ي مظاهر و جبروتت. اي پاهاي من! مي دانم كه فداكاريد! و به فرمان من مشتاقانه به سوي شهادت_صاعقه وار_ به حركت در مي آييد; اما من آرزويي بزرگ تر دارم. به قدرت آهنينم محكم باشيد. اين پيكر كوچك; ولي سنگين از آرزوها و نقشه هاي و اميدها و مسئوليت ها را به سرعت مطلوب به هر نقطه دلخواه برسانيد. در اين لحظات آخر عمر، آبروي مرا حفظ كنيد. شما سال هاي دراز به من خدمت ها كرده ايد. از شما آرزو مي كنم كه اين آخرين لحظه را به بهترين وجه، ادا كنيد. اي دست هاي من! قوي و قوي تر باشيد. اي چشمان من! تيزبين باشيد.اي قلب من! اين لحظات آخرين را تحمل كن. به شما قول مي دهم كه پس از چند لحظه همه ي شما در استراحتي عميق و ابدي آرامش خود را براي هميشه بيابيد. من چند لحظه ي بعد به شما آرامش مي دهم; آرامشي ابدي. چه، اين لحظات حساس وداع با زندگي و عالم، لحظات لقاي پروردگار و لحظات رقص من در برابر مرگ بايد زيبا باشد.))*
ولادت انسان پیشرفته ای از جنس نسوان
ولادت مترقی ترین نظریه تاریخ از سینه بزرگترین زن تاریخ بر رهروان
بصیر و دانای ولایت مبارک باد
شهدا شاهد بر باطن وحقیقت عالمند و همان هایند که به دیگران حیات میبخشند
امیدی نو دمیده
دو باره صبح جمعه
و انتظاری شیرین
هر چند هجران طعم تلخی دارد
منتها بایستی حوصله داشت
سلام بر فاطمه او که با سکوت انقلاب کرد
فاطمه یعنی بهترین مادر برای بهترین فرزندان
فاطمه یعنی بهترین همسر برای بهترین شوهر
فاطمه یعنی بهترین دختر برای بهترین پدر
فاطمه از جنس زن بودن را با انقلابی بودن را در هم امیخت
زهرا
معننای دفاع از ولایت را برای ادمها ترجمه کرد
او بی شک بزرگترین زن تاریخ است
بهشت در ارزوی فاطمه میسوزد
.....
ای شهید ای انکه
بر کرانه ازلی وابد وجود نشسته ای
دستی بر آور
و ما قبرستان نشینان عادات سخیف را
از این منجلاب بیرون بکش
آوینی
شهادت بزرگترین زن تاریخ
بزرگترین انقلابی از جنس مونث
او که با سکوت قیام کرد
او که در خفقان های شدید پلیسی صریحترین سخنانش را بر زبان راند
او که خدا از روی او پارچه زنان را الگو کرده
تسلیت باد
زهرا مادر انواری است که تا ابد خواهند تابید
امامت مدیون زهراست
و نبوت نیز
زهرا یعنی عفاف در انتهای اوج
....
ادامه دارد
خدا یا منم همان بنده پیمان شکنت
خدا یا منم همان که زیر باران رحمتت تو را انکار میکند
خدا یا به تازیانه حرمان رمیده شدم و
از بوسه های زهر اگین شهوت بر بدنم نالانم
خدا یا رها در میان گله گرگ ها چونان گوسفندی بی پناهم
دارند مرا میدرند ادمها به چه دل خوش کرده اند
به نیم نگاه دخترکی پست
یا به چند ریالی کثیف
مگر بازی چقدر جدی است
برون شوید از این گند ابی که در ان دست و پا میزنید
اینجا سرای ماندن نیست
خدا یا مرا بپذیر نه از این جنس
که از جنس خاکی ام را
تو مرا دوست داری
ولی من خمار معتاد
گناه استخوانم را اب کرده
مرا بخر
یوسف مصری
به نیم سکه ای
کاسه لب پریده مار را بخر
قول و قرارا عاشقانه مان را به چند لقمه نان و چند سکه زر فروخته باشم
بی انصافی نکرده ام
به کجا سر گذارم
دامان که را چنگ بزنم
حالم از خودم به هم میخورد
از بس غرق گناهم
از بس تو را رنجاندم
کدامین بیابان را در نوردم تا تاوان
خطایم باشد
کدامین کوه را فرهاد شوم تا قصاص گناهم باشد
بگو بغض فرو خورده ام را بر کدامین شانه گریه کنم
بگو محبوب ساکت من
فریاد بزن
هوس بیرون شو
هوا فرو بخواب
شهوت خفه شو
جای شما در دل من نیست
من هم کاسه بهشتیانم
نه هم پیاله شما
میدانم نکبت غرور وجودم را با خود می برد
دستم را بگیر
خدای مهربان من
بی کسی ام را نوازش کن
و بر یتیمی ام التیام باش
رهایم مکن
که همچون ماهی لیز و لغزنده ام
به امید دیدار
....
مهدی
ای شقایق های اتش گرفته
دل خونین ما شقایقی است که داغ شهادت
شما را بر خود دارد
آیا انرو نیز خواهد رسید که بلبلی دیگر در وصف ما سرود شهادت
بسراید
دهکده جهانی واقعیت پیدا کرده است،
چه بخواهیم و چه نخواهیم،
و ماهواره ها مرزهای جغرافیایی را انکار کرده اند.
این همان دهکده ای است که گرگوار سامسا در آن چشم باز کرده است.
این همان دهکده ای است که مردمانش صورت مسخ شده « کرگدن » های اوژن یونسکو را پذیرفته اند.
همان دهکده ای که مردمانش « در انتظار گودو » هستند.
این همان دهکده ای است که در آن مردمان را به یک صورتِ واحد قالب می زنند
و هیچ کس نمی تواند از قبول مقتضیات تمدن تکنولوژیک سر باز زند.
این همان دهکده ای است که بر سر ساکنانش آنتن هایی روییده است که یکصد و پنجاه کانال ماهواره
ها را مستقیماً دریافت می کنند.
این همان دهکده ای است که در آن روبوت ها عاشق یکدیگر می شوند.
این همان دهکده ای است که در آن « ترمیناتور دو » به سی سال قبل باز می گردد و خودش را از بین می برد.
این همان دهکده ای است که در آن «بَت من» و «ژوکر» با هم مبارزه می کنند.
این همان دهکده ای است که در تلویزیون هایش دختران شش ساله را آموزش جنسی می دهند،
همان دهکده ای که در آن گوسفندهایی با سر انسان و انسان هایی با سر خوک به دنیا می آیند.
این همان دهکده ای است که در آن تابلوی « مسیح از ورای ادرار » ماه ها توجهات همه رسانه های گروهی را به خود جلب می کند.
این همان دهکده ای است که در آن دویست و چهل و شش نوع تجاوز جنسی رواج دارد...
اما عجیب اینجاست که باز هم این همان دهکده ای
است که در زیر آسمانش بسیجیان در رَمل های
فکه
زیسته اند، همان دهکده جهانی که در
نیمه شب هایش
ماه، هم بر کازینوهای « لاس وِگاس » تابیده است
و هم
بر حسینیه « دوکوهه » و گورهایی که در آن
بسیجیان از
خوف خدا و عشق او می گریسته اند.
دنیای عجیبی
است، نه؟
آوینی
سلام
سلام بر تو بزرگ ترین
زن تاریخ
سلام بر تو انزمان که نماز میگذاری
سلام بر سکوت تو
طغیان گر ترین انقلاب تاریخ
سلام بر اشک تو زیبا ترین سیاست عالم
انزمان که با فریادت یورش بردی یک تنه بر پیکره اعدا
سلام بر سکوت دشمن کشت
تو شکم اعدا را دریده ای
و چنان بر سرشان اورده ای که با دماغ بر زمین میخزند
تو خار شان کرده ای شیر زن
فرق شکافته علی پاسخی کوچک به ان
بلایی بود که تو بر سر آنها اوردی
کاش هزاران دختر داشتم و یک باره به قربان گاه ولایت می فریتادمشان تا شاید گردی از چادر خاکیت بزدایم
کاش هزاران بار در راهت میمردم تا شاید کمی از درد بازویت بکاهم
تو بزرگترین زنی هستی که میتوان وصف برایش نوشت هرچند بر مبنای حدس و گمان
تو انقلاب زنانه را به ما اموختی
سلام بر عفت و حیای تو و سلام بر هرم نفس های هیولا کشت
کجا بیابمت تو بگو ای که با قبر پنهانت قیامت میکنی
ای رمز الود ترین یاس بهشت
ای قران مونث
زن بودن تو را سزاست همان گونه که مردی همسرت را
چگونه بسرایم این قصیده سنگین را
قصیده ای با وزن زمین و سنگین تر از ان
چگونه سینه ای را شرح کنم با وسعت اسمان
سنگین ترین شعر ازل ما شن ریزه ها را چون دانه برچین
ما تو را نشناختیم بگو از کدامین کوچه باید گذر کرد برای وصال تو
تو در بالا ترین بالای ماورا برای خودت بالاترین جای بلند را گرفته ای
قران با تو معنی دارد ائمه از تو اند
و پیغمبر نیز
...
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید
وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید
من عاشق چشمت شدم ، نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این ، دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو نه آتش و نه گلی
چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی
بر گرفته از وب لاگ http://www.ledia.blogfa.com/
بیا ای مرد شب های بارانی
بیا ای اسمانی ترین حدیث زمین
بیا ریحان باغچه بی کسی
نمی دانم شاید اگر بیایی تو را نشناسم
ولی بیا
زن زیر بار هوس هلاک شد
اینجا کودکان را اموزش میدهند برای حیوان شدن
بیا اینجا گربه ها و سگ ها ارج و قرب شان بیش از ادم هاست
بیا ما راه را بد کج میرویم
بیرون باران بهاری دارد گناه ما را میشوید
دلم محتاج توست
من یاد نگرفتم تو را لای زرق و برق کلمات بپیچم
با تو ساده تر بازی کودکی هستم که هر روز تمنای بزرگ شدن را دارد
امشب بارانی مرا زیبا کن
باران ...
انسان کامل یعنی انسانی که قهرمان همه ارزش های انسانی است
در همه میدان های انسانیت قهرمان است
شهید مرتضی مطهری
مکه برای شما
فکه برای من
بال پرواز نمی خواهم
من با همین پوتین های خاکی پرواز خواهم کرد
سید مرتضی آوینی
وقتی که می رفتی پاییز بود
بهار که نیامدی پاییز ماند
تابستان که نیایی پاییز می ماند
تو را به دل بهاریت قسم
فصل ها را به هم نریز
تازه
تقصیر تو نیست که نیامدی
تقصیر من و امثال من است که همان
جمعه اول که نیامدی از داغ هجرت دق نکردیم
اگر دو سه جمعه میگذشت تو نمی امدی و
چند تا جنازه مثل من روی دستت میماند
حتما میامدی./

چه باید گفت وقتی
رانده می شوی
وقتی خود را در سرا شیبی سقوط میبینی
ندامت
ندامت
ندامت
به کجا میرویم
علفزار ها زرد شده هرمان را سالهاست گاو ها میچرند و ما نیز
بر ما کوتوله ها حکومت میکنند
و خود بی خبر
انقلاب باید کرد
کرم صفت
پروانه باید شد
در سکوت شبها که شیطان خفته
باید نمو کرد
به امید انروز
خدايا باز من باختم
باز زمين خوردم عهد شكستن
رسمي خوبي نيست حس فساد به ادم ميدهد
گريه و خنده را با هم مي اميزد و به ادمي تزريق ميكند
خدايا
تازيانه گناه بر تنم نقش بسته
خود التيامش بده
پايم در راه پر خطر دنيا دوباره لغزيد تو دستم را بگير
جوابم بده
نامه را بخوان
فقط خودت بخوان به كسي نگو
...
ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران
میلاد دردانه هستی
رمز عالم بقا
ارشد سفرای الاهی
محمد ابن عبدالله
بر مسلمانان جهان مبارک
میشناسمت
تو همان بیابان گرد چوپانی هستی
که در میان این دنیا گنگ و لال عصا دستم دادی
تو مرا دویدن اموختی و از پس ان پریدن
و گفتی سوختن را خود خواهی اموخت
من همان شاگرد تنبل و درس نخوان کلاس تو ام
همان دست اموز تو دستم رابگیر
در میانه بوسه های شهوت
و در هیاهوی ساکت غبار های منیت
باز خودم را گم کردم
حالا به پیرمرد الکلی دایم الخمر میمانم
تا جوانک محبوب تو
گناه را برایم از در بیرون میکنی
برایش پنجره را باز میکنم
محمد
ای امپراطور خاک نشین
تو همان یتیمی هستی که بر نبوت مهر اختتام زدی
و این را عربده کشیدی
بشر هدایت شو
از تو مهربانتر کجا؟
هیچ کس تو را درک نکرد
و انچه درحق توست نگفت
هیچ قلمی تو را انگونه که هستی ننوشت
محمد
نامت ارامم میکند
نامه ام را بخوان
پیامبر عشق
نامه ام را با عشق بخوان
کاش با خونم برایت مینوشتم
دوستت دارم
محمد تو پدر امتی
سیاست تو را درک نمیکند
چرا که در اندازه تو نیست
دکترین تو زندگی با کاسه ای اب کمی نان و
مقداری شیر شتر است
خودمان را میفریبیم
میخواهیم تو را دور بزنیم
پیر مرد تاریخ
دست بر سر مان بکش راه را بد گم کرده ایم
دوستت دارم
کاش اینجا بودی تا سر خسته ام را
بر زانوی پدرانه ات مینهادم و
زار زار
عمرم را گریه میکردم
کاش بودی تا محاسن سفیدت را برایت شانه میزدم
دوستت دارم
پیرمرد نورانی
.......
محمد تمام عشق من است باقی فسانه است
محمد این چوپان بی سواد
این بادیه نشین یتیم
محمد این پادشاه بی کلاه
این امپراطور بی شوکت
محمد او که تاریخ را خم کرد
او که برای بشر برنامه نوشت
انهم با نوک عصای گره دارش
محمد او که بشر را پدری کرد
از محمد بزرگتر تا کنون هیچ کسی پا بر زمین نگذاشته
محمد مثل هیچ کس نیست
مثل خود خداست
و همه باید این گونه باشند
محمد ان بالا نیست همین پایین
پیش ماست
بدون هیچ حقه ای
محمد همین پیشانی سوخته پیرمردی است که زحمت میکشد و نان در می اورد
اسلام زاده انگشت هنرمند محمد است
و دنیا طفیل محمد است و بس
دوستت دارم محمد
محمد ...
بسم الله الرحمن الرحيم
درود ميفرستيم به همهی مردان و زنان بزرگ از دانشگاه و حوزه كه به ويژه در نيمقرن اخير، در غربت و سكوت، گفتند و نوشتند و برای استقرار جامعهی دينی جديد و فرهنگ دينی معاصر (با تاكيد بر هر دو قيد) مايه گذاشتند و خون دل خوردند و بر مجاهدين حوزه و دانشگاه كه در اين راه مقدس، خون دادند، و در شكنجهگاههای رژيم پيشين، در جبهههای نبرد و كف همين خيابانهای تهران، خونشان در هم آميخت و مخلوط شد.
برادران و خواهران! امروز برنامهريزی و سرمايهگذريهای كلانی برای ايجاد شكافهای نژادي، مذهبی و صنفی در كشور ميشود و اگر ما چرت بزنيم، قافيه را خواهيم باخت. ما بايد عميقا از دستاورد آن ارواح پاك و از خون دلهايی كه خوردند و خونهايی كه دادند، حراست كنيم.
يك روز هدفگزاری برای ارتباط حوزه و دانشگاه آسانتر و واضحتر بود. تفاهم، درك متقابل، رفع سوء ظنها، آشنايی با علوم و متد يكديگر و ... نزديك شدن در صفوف مبارزه عليه ستم، استبداد و امپرياليزم، كفايت ميكرد. امروز آن تلاشها به ثمر نشست و حاكميتی را برانداختيم و حاكميت جديدی با اهداف و مبانی جديد به ثمر نشست؛ اين دستاورد بزرگ نسل اول حوزه و دانشگاه معاصر بود.
نسل دوم حوزه و دانشگاه نيز در حراست از انقلاب طی دو دههی گذشته، سرمايهگذاری كلانی كرد و نسبتا موفق بود، گر چه ضعفهای مهمی داشت و برخی از مسائل را نتوانست به خوبی حل كند. علت آن هم روشن است چون ”نظامسازي”، از ”نظام براندازي” به مراتب پيچيدهتر و مشكلتر است. دوسه بار انقلابكردن، از يكبار ”درست حكومت كردن” سختتر است. اما امروز نوبت به نسل سوم حوزه و دانشگاه رسيده است كه گام سوم را در نهادينه كردن ارزشهای انقلاب و تكميل پروژهی وحدت بردارد. اين گام سوم بسيار بسيار مهم و خطير است. اگر به درستی برداشته نشود، همهی زحمات نيمقرن گذشته جبههی عام انقلاب اسلامی و دو نسل پيشين به هدر خواهد رفت و عقبگرد وحشتناكی خواهيم داشت كه معلوم نيست دوباره چه وقت، قابل جبران باشد. شايد قرنها وقت ببرد. امام (ره) بارها ميگفت اگر ما شكست بخوريم، قدرتها چنان سيلی به اسلام ميزنند كه تا قرنها بلند نشود. چون قدرت اسلام و پتانسيل عظيم اجتماعی آن را در دو دههی گذشته تجربه كردند و مستبدين عالم، زهر اسلام سياسی را چشيدند.
اما نوع برنامهريزی و هدفگزاری برای نسل سوم با آنچه وظيفهی دو نسل قبل بوده است گرچه در اصول، مشترك است اما البته بايد در استراتژی و تاكتيك، متفاوت باشد. ما بايد مراحل پيچيدهتر و نهادينهتری از اين پروژه را پيش ببريم. شعار ما بايد اين باشد: سادهزيستی نظری و راحتطلبی عملي، موقوف.
حوزه امروز البته با 30 سال قبل بسيار متفاوت است. پيشرفتهای بزرگ در حوزه اتفاق افتاده و امروز دارای دهها موسسهی تحقيقاتی و صدها فاضل حوزوی روشنفكر است كه اهل قلم، آشنا با علوم جديد و اهل تفكر اجتماعياند. دانشگاه ما هم با دانشگاه 30 سال قبل بسيار متفاوت است. دانشگاه به مراتب مردميتر، دينيتر و زندهتر از دانشگاه قبل از انقلاب است. روح تحقيق و پيشرفت، علاقه به توليد علم و حضور در صحنه مشكلات اجتماعی و حس همدردی با محرومين، در دانشگاه، زنده شده است. قلب دانشگاه و حوزه امروز با صدای بلند ميتپد و آنها كه مرگ دانشگاه را و افول حوزه را آرزو ميكردند، آرزوی خود را به گور ميبرند. در عين حال امروز همهی ما ناآراميم و از وضع موجود، راضی نيستيم و اين نارضايتي، نه به معنای انكار پيشرفتها بلكه به دليل آرمانهای بلندتری است كه داشته و داريم. اين دغدغه، مقدس است و بايد حفظ شود. نبايد ترسيد و نبايد مايوس شد و نبايد خسته شد. اميدوار، مصمم، و مثبتانديش، فعال و جدی باشيم و به آينده بزرگی كه انشاءالله در پيش است بينديشيم، اين آينده، البته محتوم نيست و به دست شما بايد ساخته شود.
اگر ما تجربه جامعهسازی جديد كه پيريزی آن چند دهه و ساختمان كامل آن دو سه قرن وقت ميبرد را به درستی پيش ببريم، بزرگترين پديدهی چند قرن اخير جهان اتفاق افتاده است. چون واحد زمان در رفتار فردي، ساعت و روز و سال است اما در مقياس تحول اجتماعي، اين واحد، دهه است و ساير تمدنها هم طی چهار و پنج قرن تلاش ساخته شدهاند و خلقالساعه نبودهاند. اين همان پديدهای است كه من آن را رنسانس اسلامی مينامم. مانيفست تحول بزرگ جهان اسلام به دست شما، دارد نوشته ميشود. كوچكترين اقدامات شما زير ذرهبين تاريخ قرار خواهد گرفت و ملتهای بسياری منتظرند تا از روی دست شما نسخهبرداری كنند و جامعه جديدی بسازند. انقلابهای بسياری در جهان اسلامی از روی دست انقلابيون ايراني، كپيبرداری و الهام گرفته شده، اما بايد بتوانيم در مرحلهی بعد، جامعه دينی جديد يعنی محصول انقلاب دينی را هم به جهان عرضه كنيم تا الگوبرداری در جامعهسازی پس از الگوی انقلاب هم به ساير ملتها هديه شود. اگر درس انقلاب داديم، درس حكومت و جامعهسازی هم بايد بدهيم تا اين ترم آموزش جهاني، تكميل شود والا، كار، ناقص ميماند و در دهههای آينده، روح ياس و عقبگرد جهان اسلام را دوباره خواهد گرفت. جامعهای بسازيم كه زير از زير فشار عادات غلط و خرافی گذشته رها شود و در عين حال به دام خرافات مدرن كه از سوی هژمونی غرب به ملتها تحميل شود، نيفتد.
ما - حوزه و دانشگاه - بايد مدام با خود مرور كنيم كه چه جامعهای ميخواستيم و ميخواهيم بنا كنيم. مديران كشور، تقريبا همگی از كرسيهای دانشگاه و حوزه، به كرسی مديريت كشور ميآيند. حاكميت ما خوشبختانه هم ماهيتا مردمی است و هم حقيقتا فرزند دانشگاه و حوزه است. هيچ وقت مثل اين عصر، حلقهی نظر و عمل، به يكديگر، اينگونه وصل نبوده است. هر فكر قوی كه در دانشگاه يا حوزه، توليد شود به فاصلهی كوتاهی وارد حاكميت ميشود و حتی عملی ميشود. اين واقعيت، از طرفي، بسيار اميدواركننده است كه سرنوشت جامعه و نظام، در محافل علمي، تعيين شود و نه در پستوی مافياهای قدرت و ثروت و در عين حال، مسووليتآور است. و تكليف بزرگی از سوی خدا و مردم است خطاب به دانشگاه و حوزه، كه توليد فكر كنيد و كار خلاق كنيد. تا ميتوانيد به جای وعده دادن و صرفا انتقادكردن و وراجی كردن، كار مثبت كنيد. ما در دههی سوم، برادران و خواهران، كمتر بايد كليگويی كنيم. دههی سوم، دههی جزييگويی و دقت فكری است. بايد همان اصول دههی اول را پيگيری كرد اما نبايد عينا و انحصارا در همان حد، باقی ماند. حوزه و دانشگاه، بايد حرفهای تكراری در باب جامعه و حكومت ايدهآل را تبديل به ايدههای جديدتر و اجتهاديتر، و به راهكار عمليتر و برنامههای عينيتر كنند.
اگرحوزه و دانشگاه، در پروژهی توليد علم و توليد حرفهای تازهتر و طرحهای عمليتر، شكست بخورند، حاكميت هم شكست خواهد خورد؛ در اين شرايط ما بايد:
اولا - اميد خود را از دست ندهيم و منفی بافی نكنيم. اگر حوزه و دانشگاه، مثبت باشند، كل حاكميت، مثبت خواهد بود و جامعه هم به جلو خواهد رفت.
ثانيا: حوزه و دانشگاه، كمی عملگراتر و عينيتر بايد بشوند. طلبه و دانشجو نبايد جدا از جامعه و بيارتباط با شرايط كشور، مطالعه و مباحثه كنند. در روايات ما از علم به طور مطلق يعنی تبديل ذهن به انباری از مفاهيم و الفاظ بهدردبخور دفاع نميشود بلكه علم مفيد، علم نافع، و علم توام با عمل، مورد سفارش است.
ما با علممان نميخواهيم برای يكديگر پز بدهيم و مدركمان را به سر ديگری بزنيم. علم بايد به درد دنيا و آخرت مردم بخورد. علم بايد به كار بشر و حقوق بشر و رشد او و نجات محرومين بيايد. طرح جامع ما برای نيم قرن آينده حكومت و جامعه چيست؟! هر چه هست بر همان اساس بايد از امروز به سير علوم و تحقيقات و موضوعات و مطالعات خود جهت بدهيم.
حوزه و دانشگاه، هنوز با همهی ظرفيت خود پای كار نيامدهاند و كمتر از 20% ظرفيتشان فعال شده. نظام بايد حوزه و دانشگاه را در جريان مشكلات كشور قرار دهد و آنها را پای كار بياورد. همه تحقيقات علمی ما، اعم از تجربی و علوم پايه و فلسفی و عقلی و نقلی و فقهی و كلامی و اخلاقی و همه و همه در دانشگاه و حوزه بايد پای كار آورده شوند.
ثالثا - مراقب باشيم هسته و بدنهی اصلی حوزه و دانشگاه به مسائل فرعی و حاشيهای و دعواهای جناحی و حزبی و فحاشيهای ژورناليستی و چاقوكشي، آلوده نشوند و انرژی كه بايد به كار مردم بيايد در اين جبهههای انحرافی و در اغراض نازل به هدر نرود.
امروز بايد به راه وسط ميان طالبانيزم و سكولاريزم بينديشيم. به راه سوم ميان سلطنت سنتی و دموكراسی غربی بينديشيم. به راه سوم، ميان يك جامعه بدوی عقب افتاده و تكنولوژی بدون آرمان غربی بينديشيم. به راه سوم، ميان انزوای رهبانی شرق و شهوتپرستی و نفسانيت غرب بينديشيم. به راه سوم، ميان فقر مفرط و سرمايهداری افسارگسيخته بينديشيم. به راه سوم، ميان تحجر و قشريگری و گذشتهگرايی با تقليد و ترجمه و غربپرستی بينديشيم. راه سوم، راه خلاقيت و توليد و اجتهاد و نوانديشی در عين اصالتخواهی و اصولگرايی و ارزش محوری است. راه سوم، راه اخلاقگرايی بدون ظاهرآرايی و رياكاری است. راه سوم، راه عملگرايي، بدون عملزدگی و پراگماتيزم است. راه سوم، راه نوانديشی و روشنفكري، بدون بدعتگذاری و ارتداد است. راه سوم، راه اصولگرايي، بدون قشری گرايی و بنيادگرايی است. راه سوم، راه آزادانديشي، بدون اباحيگری و شكاكيت است. راه سوم، راه گفتوگو و مباحثه بدون لجاجت و بيادبی و چاقوكشی است. راه سوم، در ضمن اختلافنظرهاست. راه سوم، راه مردمگرايی و مردمسالاري، بدون عوامزدگی و عوامفريبی است. راه سوم، راه قانونگرايي، بدون عدالتستيزی است. راه سوم، راه آزادي، بدون هوچيگری و هرج و مرجطلبی است. راه سوم، راه دفاع از امنيت بدون سركوب آزاديهای مشروع است.
اين راه را بايد ابتدا نخبگان ما در حوزه و دانشگاه هموار كنند و حاكميت با همهی گرايشهای اسلامياش، آن را طی كند
