تبليغاتX
مثل هيچكس
مثل هيچكس
نمی دانم که در سر این چه سوداست همین اندازه میدانم که زیباست

 

اگه قصابم از تن و اکنه پوست               

               جدا هرگز نگردد جانم از دوست


?مهدي | در سه شنبه 27 آذر1386 ساعت 0:53 قبل از ظهر | پیوند |
هیچ کس او را نشناخت

 


?مهدي | در سه شنبه 27 آذر1386 ساعت 0:29 قبل از ظهر | پیوند |
عرفه

سلام

دلم گرفته

عرفه نزدیک است

حسین میخروشد

زمین میگرید

نامه حسین را هیچ کس نخوان

مسلم را به دار آویختند

بازار ها بر مدار خویش میچرخند

حسین دیوانه ام کردی

عرفه یادگار توست

تو ما را عرفه اموختی

دلم بارانی است

تنگم امده دنیا

این قواره برایم تنگ است ارزانی خودت

بیا مردی کن

دم اخری ناکوک با ما ساز نکن

نامه هایم را هیچ کس نمی خواند

تو بخوان

بیابانگردت میشوم

آخرین جرعه این جام نیست ولی تو بنوش

حسین مرا با خود ببر

حسین برایت گریه کردم

سینه زدم

حسین عشق میان خیابانم

اواره ام کن

 


?مهدي | در سه شنبه 27 آذر1386 ساعت 0:18 قبل از ظهر | پیوند |

شیشه پنجره را باران شست...

 از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

 می پرد مرغ نگاهم تا دور ...

وای ،باران، باران...

 پر مرغان نگاهم را شست...

سبزی چشم تو،

 دریای خیال،

 پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز...

 مرغ سبز تمنایم را،

 


?مهدي | در یکشنبه 25 آذر1386 ساعت 0:47 قبل از ظهر | پیوند |
شیعه یعنی دست بیعت باغدیر بارش ابر کرامت بر کویر


?مهدي | در یکشنبه 25 آذر1386 ساعت 0:29 قبل از ظهر | پیوند |
زابل مرکز دنیاست

چند ماه قبل از رحلت امام (رضوان‏اللّه‏عليه)، مرتب از من مى‏پرسيدند كه بعد از اتمام دورۀ رياست جمهورى، مى‏خواهيد چه كار كنيد. من خودم به مشاغل فرهنگى زياد علاقه دارم؛ فكر می‌كردم كه بعد از اتمام دورۀ رياست جمهورى، به گوشه‌ايى بروم و كار فرهنگى بكنم. وقتى از من چنين سؤالى كردند، گفتم اگر بعد از پايان دورۀ رياست جمهورى، امام به من بگويند كه بروم رئيس عقيدتى، سياسى گروهان ژاندارمرى زابل بشوم - حتى اگر به جاى گروهان، پاسگاه بود - من دست زن و بچه‏ام را مى‏گيرم و مى‏روم! واللَّه اين را راست مى‏گفتم و از ته دل بيان می‌كردم؛ يعنى براى من زابل مركز دنيا مى‏شد و من در آن‏جا مشغول كار عقيدتى، سياسى مى‏شدم! به نظر من، بايستى با اين روحيه كار و تلاش كرد و زحمت كشيد؛ در اين صورت خداى متعال به كارمان بركت خواهد داد.

www.khamenei.ir


?مهدي | در شنبه 24 آذر1386 ساعت 0:5 قبل از ظهر | پیوند |
باران

سلام

دلم گرفته

قناری برای میله بی احساس قفس میسراید

غزه به خون کشیده میشود

سیب زمینی گران میشود

روباه ها نظریه میدهند

شغال ها بصره را به گلوله بسته اند

دلالان به باشگاه تنظیم عضلات میروند

و در هزاران نسخه تصویر

همسرشان را پخش میکنند

و بدشان نمی آید شبی را با سران کاخ بخوابند

دکتر ها نان در خون مردم میزنند

ولی دریغ از رگ غیرت

جهل برای همه عین منور الفکری است

حال آنکه شیعیان در آل مصطفی مظلومند

تسنن را بر علیه تشیع میشورانند

و بر عکس

روز نامه ها اباطیل مینویسند

سینما ها مرم را الاغ فرض میکنند

علی تنهاست

ابن وقاص مملکت

با خائنین میپرد

برایشان مایه میگذارد

خیانت

توبه کنید موسویان و خیانت

او فقط یکم خوش رقصی کرده برای همین

باید به او مدال داد

او از شهدا بالاتر است

علی شبها گریه میکند

بی بی سی جشن گرفته

اخر تورم بالا گرفته

حالا عزیزان شان این طرف با دمشان گردو میشکنند

خدا به داد برسد

عاقبت روزی آه دل کودک یتیم دامنتان را میگیرد

.....

 


?مهدي | در جمعه 23 آذر1386 ساعت 11:40 بعد از ظهر | پیوند |
به بهانه شهادت عزیز دلم امام جواد

شاید شما غریب ترین

امامی باشی که من میشناسم

جوان مثل خودم

فقط همین یکی را مشترکیم

شرمنده

زهر و جگر و در های بسته و دندان های به هم فشرده همسرت

صبوری و خون بیرون زده از دهانت

مرا کشت

اما تو برایم شعر خواهی خواند روزی

و این آخرین شعر را

که برایم خواندی

"سحر نزدیک است

این جمله را دیو شب گفت هنگام فرار"

حرفها با تو دارم

تو محرم راز منی

تو عزیز دل منی

عشق سالهای تنهایی

کاش وصفت آسان بود

می بوسمت

می بویمت

و احساست میکنم

چونان نسیم  بهاری

که صبح هنگام صورتم را نوازش میدهد

دوستت دارم

میمیرم برایت

لذت شرب مدام

دردانه خانه آفتاب ها

نظر کرده خانواده مهر

زیبا روی شهر زیبایی

استاد بخشندگی در

کوچه بی نیازی

دلربای خانه یوسف کنیزان

شهادت آرزوی تو

شفاعت دست و دلبازیت

و عشق آب چکیده از وضویت

محبت اشک چشمت و

حق پیشانی از علم مواجت

باران نقاشی تفننی توست و برف

سخاوت بی حد و حصرت

ای طلا خجل شده از نام گران سنگت

ای به ادم راهنما

که اگر نباشی ما رهسپاران چاه ویل

فدای تو هر برگ گل که در چمن است

نثار تو هر سرو بن که بر لب جوست

 

 

 


?مهدي | در سه شنبه 20 آذر1386 ساعت 0:38 قبل از ظهر | پیوند |
احرام

بسته ام احرام خون تلبیه ام زمزمه

 

زم زم من تشنگی کعبه من علقمه


?مهدي | در پنجشنبه 15 آذر1386 ساعت 1:25 بعد از ظهر | پیوند |

سلام

عجب سينه پر دردي دارم امشب

عجب غصه بي ساماني در من امشب دور ميزند

باز من ماندم وعروس فراري وصال

ميدانم ماندنيم

اما اميد رفتن تسكيني بر قلب اشفته من است

خدايا دلم هرج و مرج است

خدايا بهانه تورا دارد

بهانه دستان پر مهرت را چگونه با تو بگويم تا دلت نرم شود

با كدامين زبان

از كدام در

كاش ضجه زدن بلد بودم

كاش مي توانستم طفلي باشم مادر گم كرده

دلم ميخواست همچون بيكس ترين ولگرد شهر

در بيابان گرم و عرق كرده بدوم و زار زار

گريه كنم

اشكم را با استين كثيفم پاك كنم و

صدايت بزنم

كاش ميشد گفت من خدايم را ميخواهم

آي نفس شاهد زيباي مرا پس بده

كاش گلوله اي سينه ام را ميدريد

گلوله اي سرخ تر از گل اتش

و بيرون ميريخت اين اب گنديده عصيان

كاش دشنه اي ارام سينه ام را ميشكافت

تا بيرون بزند اين غول هرمان و گناه

و كاش...

خدايا امشب سخن از جنس نياز ميزنم

از جنس خستگي

در خيالم نيست مشاطه گري و ارايش مضحك كلمات

كه اگر ابزاري جز اين داشتم انگونه فرياد ميزدم

خدايا من بريده ام

از بيخويشي از نماز سالوس وار

از سكوت سنگين سايه هاي اعمالم

از نيك وبد خودم

اما امشب امده ام

دوباره امدم

گداي هميشگي كلافه وسر در گم

وامانده وخسته

رانده وبي خانمان

به سوي تو مي ايم

رانده از چرك كثيف گناه

 رانده از غول دروغين شهوت

رانده از انجا كه نام تو نيست

 رانده از فضلاب ورد هاي نكبت بار دنيا

 رانده از بي عقلي و عقل 

دلم ميخواهد روي صفحات  بي خيالي زندگي

خطي بكشم تا معني بطلان بر انها باشد

دلم ميخواهد پيش تو باشم

روي زانوانت بخوابم

دنبال بچه گربه هايت بدوم

اسب هاي وحشي ات را رام كنم

موي باد خورده ات را شانه كنم

و صورت گرد گرفته ات را ببوسم

و اشكي كه در فراقم ريخته اي را جبران كنم

خدايا دوستت دارم

به خاطر زيباييت

به خاطر ساده گي ات

و به خاطر خودت

من همان بنده گنه كار توام امده ام

من همان اسب رام ناشدني گله وحشي توام

به نيم سكه اي مرا بخر

كاسه لب پريده ميدانم قيمت ندارد

ليكن

نه دكان ما بر مدار عقل ميگردد

نه تو ان مشتري كه همه ميدانند

تو كاسه لب پريده ميخري

فقط

نه هيچ

تو غلام سر به هوا  زر خريد ميكني

تو را چه بنامم تا بر جهلم ستري داشته باشم

من بي چيز هزره دوره گرد به در گاهت امدم

ابرويت را برده ام ميدانم

پيمانم را نقض كرده ام ميدانم

شيريني يادت را به تلخي گناه فروخته ام ميدانم

ناز نگاهت را به غمزه دختركان همه جايي فروخته ام ميدانم

ميدانم چه كالايي را به ناچيز فروخته ام

شايد هم نميدانم

اما مگر نگفتي صد بار اگر توبه شكستي باز آ

خدايا براي من جاهل كه بر جهل خود نيز جاهلم وتسلسل

خرده مگير

و بيش از انكه با من جبار و منتقم باشي

رئوف و مهربان با

هر چند كثيف و الوده ام

اما تو پاكم كن

مگذار اين طفل ناتوان

در اين طوفان بلا

دست وپا بزند

خدايا بيني غرورم را بر خاك مذلت ميكشم

و پيشاني زهد و ريا مخلوطم را بر خاك بنده گي ميسايم

تا مرا ببخشي

تا دستم بگيري

تا از گرده  اين گردنه گران به سلامت جان در برم

خدايا كاش ميشد تا ابد نشست و با تو

سخن گفت اما افسوس نه اهل ذكرم نه اهل فكر

خدايا دوستت دارم

 

 

عاشق كثيفت

 مهدي

 

 

 


?مهدي | در چهارشنبه 14 آذر1386 ساعت 0:0 قبل از ظهر | پیوند |
مولا ویلا نداشت

سلام

خوشگل ها نخونند 

 

گفتم :چیزی بخوان
گفت رویم سیاه
آخر میدانی که...
 گفتم میدانم خشکسالی است.
اما در کیف های سامسونت یک خروار مضمون ناب خفته است
امسال شعر ها چنگی به دل نزد
رباعی ها هم مثل هم بود
بعضی خودشان را کشف کردند
بعضی خودشان را باور کردند
بعضی خودشان را گم کردند
بعضی در مصاحبه هایشان خودکشی کردند
شاعران پروازی
هتل بازی آدمهای از خود راضی
دکه های سکه سازی
اصلا مردم حق دارند کاسه انوری را بر سرتان خرد کنند
کارمندان هنر فقط گزارش پر میکنند
وقتی تابوت عاطفه بر زمین مانده بود
جمعی به جیغ بنفش می اندیشیدند
و برای کشف زوزه صورتی
هفت الیوت و اکتاویوپاز را ورق میزدند

چقدر وقت ما صرف آدامسهای بادکنکی شد
بعضی شعر هایشان را به مینا و آیدا و سوزی تقدیم می کردند
احمق تر ها برای گرفتن نوبل
به شبکه بی بی سی و واشنگتن دخیل میبستند
امروز هم بینش هنرمندان
از سقف تالار ها بالا تر نمیرود
نقاش ها فکر میکنند
زندگی یعنی فتح قله پیکاسو
خطاط ها برای خدا خط و نشان میکشند
قصه نویسهای شنگول در زمستان هم
حبه انگور میخورند
شاعران را میل جاودانگی کور کرده است

میترسم روزی به نام تمدن
به گردن بعضی زنگوله بیندازند
میترسم شلوار های جین و چارلی کار دستمان بدهد
و شکلاتهای انگلیسی دهانمان را ببندد
گاوهای چشم چران آزادانه در خیابان میگردند
پسر خوانده مایکل جکسون به دانشگاه میرود
انیشتن بی خوابگاه میماند
دیوار مسافر خانه های ناصر خسرو
فرمول نسبیت را از بر میکند
با این همه در دانشگاه ما
یک استاد نُنُر پاپیون میزند
و فرانسه صحبت میکند

شعرای سبک قصیده و عینک
برای اهل قبور شعر میخوانند
بوفالو های آمریکا خلیج فارس را شخم میزنند
برادرم با پوتینهای کهنه سربازیش بسیج میشود
مادرم آب و آینه و قران می آورد
پدرم فالله خیر الحافظون را میخواند
اما بعضی خاطرشان جمع است
 که ناوگان آمریکا
به استخر های سرپوشیده شان کاری ندارد

کامبیز خان دوست دارد پسرش را آلفرد صدا کند
آلفرد فکر میکند از دماغ فیل افتاده است
برای همین میخواهد به هندوستان پناهنده شود
گیتی گیتار را ترجیح میدهد
سوزی بی آنکه خجالت بکشد
 نامه بوی فرندهایش را برای مادرش میخواند
مادرم آماده میشود به بهشت زهرا برود
امروز پسر همسایه مان شهید شد
اما این باعث نمیشود که
ساسان دوستانش را به قهوه و اسب سواری دعوت نکند
و برای سگش بستنی نخرد

شاپور خان اما عشق فیلم های سرخ پوستی است
و این را از افتخاراتش میداند
که در آمریکا همبرگر را درست تلفظ میکرده
شاپور خان به مشتری هایش سیگار وینستون تعارف میکند
و مطمئن است قیمت سکه و طلا پایین نمی آید
او فکر میکند
 هنوز هم خرمشهر
دست عراقیهاست
و چقدر خوشحال است
که پسرش را معاف کرده اند

به خانه بر میگردم
تلوزیون دعای نام ها و نشانه ها را میخواند
بعضی اوقات خاموشی هم چیز بدی نیست

امسال به ساعت های کاسیو اطمینان کردیم
و نماز صبحمان قضا شد
امسال متولی های مسجد و امامزاده
با هم مسابقه گذاشتند
و همه از رساله امام یکجور سوال دادند
تلوزیون رنگی
 سشوار
 هدف بالا بردن معلومات است
 کودکان شش ماهه هم میتوانند شرکت کنند
 بشتابید
 تبلیغات فلان مسجد
 رنو وپیکان پخش میکند
 در عتیقه فروشی ها پیکان صفر کیلومتر میفروشند
 در میدان انقلاب اتحادیه خرید و فروش کوپن
حوصله مردم را سر آورده است
 دلالان کامپیوتر و روغن چراغ
 دلالان شیرمرغ و جان آدمیزاد
 با ارز غیر ازاد تجارت میکنند
 شرکت های ثبت نشده
 سیاست بازان لرد مستضعف
جیب بر های با جواز
جیب بر های بی جواز
 غول های پوشیده در لباس مذهب
مقاطعه کاران خیابان زعفرانیه
 شرکت صادرات زعفران
شرکت صادرات فرش...
 خجالت هم چیز نایابی است
حتما باید مسئله جنگ بماند برای بعد از جنگ
 سیاست بازان سرگیجه گرفته اند
باند ارتشاء
 باند زنا
باند مهدی هاشمی هزار پا
 اصلا گور پدر مال دنیا
 ریاضت کش به ویلایی بسازد

 باری ما هرچه میکشیم
 از دست مرغ و بنز و ویلاست
 ما هرچه میکشیم از اینهاست
اصلا با این طرح چطورید
 جان دادن از ما طرح اقتصادی از شما
 من فکر میکنم شاعری زخم زبان میخواهد
 نه مبانی نه بیان میخواهد
 شاعر یعنی موی دماغ سیاست بازان
 شاعری که با خیال راحت میخوابد اصلا شاعر نیست

 بیا به آفتابی نهج البلاغه بر گردیم
 چرا نهج البلاغه را جدی نمیگیریم؟
 مولا ویلا نداشت
 معاویه کاخ سبز داشت
 پیامبر به شکمش سنگ میبست
امام سیب زمینی میخورد
البته به شما توهین نشود

بعضی برای جنگ شعار میدهند
و خودشان از جبهه شمال به جبهه میروند

پیش از آنکه بر من حد تهمت جاری کنید
 من بر خویشتن حد وجدان جاری کرده ام
 من دو شاهد عادل دارم قران و نهج البلاغه
 من چاپلوس نیستم تملق نمیگویم
اما قدر امام را میدانم
 بیایید قدر مردم را بدانیم
بیایید مثل مولا با مردم همدردی کنیم
 بیایید امام را اذیت نکنیم
 بیایید امام را نصیحت نکنیم

 اردو گاه های فلسطینی را نگاه کن ابو الفضل
 با مشک تشنه بر میگردد
 صدای گریه رقیه را میشنوی ؟

 گورباچوف و ریگان هم کاندیدای صلح نوبل شده اند
 قرآن فهد زیبا تر از قرآن قابوس چاپ میشود
 عرفات شلوار اسراییلی میپوشد
اما سازمان ملل هنوز تشکیل جلسه نداده است
 تا به علی اصغر شیر خشک برسد
 علی اصغر باید تا ماه آینده صبر کند

راستی یاد شهیدان بیت المقدس بخیر
 جهان آرا که بود ؟
 حاج همت که بود ؟
حاج عباس از دنیا یک قرآن جیبی داشت
 شهید خرازی شهید نوری سرداران بی دست
 شهیدان گمنام
 بی یاد نامه
 بی سنگ قبر
 عاصمی پودر شد
 یوسف نوشته بود خدایا یوسف هم شهید میشود اورا بیامرز
 اسماعیل وصیت کرد روی قبرش بنویسند
 پر کاهی تقدیم به آستان الاهی
 امسال هیچ شاعری با حلق اسماعیل هم صدا نشد
 راستی شماره قطعه شهدا چند بود
 
این روز ها مردم را با هوشیار و بیدار خواب میکنند
 خنده و چشم بندی شوهای تالار وحدت
هنرمندان فخر فروش
خدا کند روایت فتح را فراموش نکنیم

 امسال در جلوی امجدیه کور رنگی بیداد میکرد
 امسال همه چیز را یا آبی دیدیم یا قرمز
امسال هم انصاف های ما آنفولانزا گرفت
امسال تاکسی ها به پاهای قطع  شده
با دنده ی چهار احترام گذاشتند
چرا باید از زیر روسری های زرزت
 رشته های جهنم شعله بکشد
مگر اینجا الجزیره است
امسال در خیابان ولی عصر
 هیچ کس مثل خود آقا غریب نبود

 یک روز یک کرواتی سرمایه دار
 با بنز قهوه ای اش از جلوی پایم ویراز داد
 و به عبای وصله دارم وصله عوضی چسباند
 دیشب مادرم با چای و کشمش سر کرد
او قلبش برای انقلاب می تپد
 اما وسعش نمیرسد یک نوار قلب بگیرد
 و من میدانم که نوار قلب هم همه ی منحنی دردش را
نشان نمی دهد
 مادرم دفترچه خدمات درمانی ندارد
و همیشه ابوالفضل به دادش میرسد

او برای شهیدان اشک میریزد
حلوا میپزد
 و به ما یاد میدهد که چگونه شب های جمعه
با چهار قاشق حلوای نذری سیر شویم
او قبر شهیدان را با دست میشوید
 وقتی باد چادر وصله دارش را تکان میدهد
بوی فقر و غربت
 تمام پرچم های سبز و سرخ را به بوسه می گیرد
 او یک شب خواب خیمه های امام حسین (ع) را دید
 خواب زینب را
خواب رقیه را
 و فردایش مرا به آقا سپرد و روانه کرد. یک بار هم در خواب آینده سبز برادرم را دید
 و فردا وقتی خوابش را تعریف میکرد
مارش حمله میزدند.
 او نمیداند کادیلاک چه جانوریست
 و داخل هواپیما چه شکلی است
اما خوب میداند
 که شمشیر امام حسین از طلا نبود
و امام زمان در جزیره خضرا نیست
او قلبش برای انقلاب میتپد
و هرشب دعا میکند
که پیروزی با امام باشد
 و آقا بیاید

علیرضا قزوه


?مهدي | در شنبه 10 آذر1386 ساعت 11:31 بعد از ظهر | پیوند |