تبليغاتX
مثل هيچكس
مثل هيچكس
نمی دانم که در سر این چه سوداست همین اندازه میدانم که زیباست
سمانه

سلام

چه اهمیت دارد دخترکی تا آخر عمر کج راه برود

یا اصلا تا بمیرد تو به پولت میرسی

و خرج مهمانی های شبانه ات را در می آوری

یا خرج آرایش زنت را بدهی

این مهم تر از زندگی دخترکی است

جماعتی که از سر بیکاری طبیب می شوند آخر عاقبتی بهتر از این نخواهند داشت

زنان لجاره و مردان صفاکی که به اندازه

ذره ای انسانیت را در خود راه نمیدهند

و با تبرج اسم خود را پزشک میگذارند

اینها نام بزرگ مردی چون حمید... را

لکه دار میکنند

حمید مردی است که زندگی بر سر این معنا گذاشت

که طبیب باییستی به دنبال بیمارش

 باشد

کدام قانون این را نوشته پزشک باید دستمزد

آنچنانی بگیرد و تا نگیرد

دست از پا خطا نکند

قسم نامه پزشکی

اگر این را میگوید

باید آن را پاره کرد

چه باک

سمانه کوچک عصای پیری پدر

حالا با هزار بیچاره گی عمل شده

دخترک شیرینی که تا دیروز از در مغازه مان شیر میگرفت حالا

ناتوان از راه رفتن است

خدا یا به دادش برس

دعایش کنید

خدا خیرتان دهد.....


?مهدي | در دوشنبه 26 شهریور1386 ساعت 11:9 بعد از ظهر | پیوند |
رمضان علی مناجات


?مهدي | در جمعه 23 شهریور1386 ساعت 9:57 بعد از ظهر | پیوند |
تشکر

سلام

به کجا...

 تو را یافته ام تازه

به کجا بروم

نشانی ات را میدانم

باد بهاری

تو همیشه بهاری

مرا نیز

چگونه باید این نعمت را شکر گفت

سجده را تو به من آموختی

وگرنه میترکیدم

از آن که نمیتوانستم تو را ببوسم

فدای تو بشوم

صاحب من

برایم سنگ تمام گذاشتی

تو مرا رو سفید کردی

آبرو یی را که  به دست تو دادم برایم آذین کردی

هرچند قدر ناشناسم

اما تو خوبی

بمیرم برای تو

آبروی که تو به من دادی

را با هیچ هدیه ای عو ض نمیکنم

قربان وقایت

بیا تا گوسفند  قربانی چشم زخمت شوم

دوستت دارم

مالک من

مرا مست خود کردی

با این پرده ای که برایم چیدی

.....

 

 

 

 

 


?مهدي | در چهارشنبه 21 شهریور1386 ساعت 10:31 بعد از ظهر | پیوند |
سعدی

خرم ان بقعه که ارامگه یار انجاست

راحت جان و شفای دل بیمار انجاست


?مهدي | در دوشنبه 19 شهریور1386 ساعت 11:18 بعد از ظهر | پیوند |
طراوت

سلام

تمام روز زیر سایه ات می نشینیم

فرقی نمی کن خودت باشی

یا

پلاکی که نامت را به کوچه دارد


?مهدي | در شنبه 17 شهریور1386 ساعت 11:33 بعد از ظهر | پیوند |
سینه

خواجه ای دوازده صیغه فعل مضارع را از بر کرد چون به صیغه چهار رسید آب طلبید چون به صیغه شش

 رسید خسته شد و چون صیغه دوازده را از بر کرد دست بر سینه نهاد و گفت چگونه ای سینه زیر این

همه علم دوام  آورده ای


?مهدي | در جمعه 16 شهریور1386 ساعت 11:56 بعد از ظهر | پیوند |
مدبر

خواجه ای لاشه مرغی را دست گرفته بود و آرام در دل شب میخواند مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک

?مهدي | در جمعه 16 شهریور1386 ساعت 11:46 بعد از ظهر | پیوند |
میگذرد کاروان

سلام

من که کبوتر دلم انس گرفته با رضا

میشنوم ز قدسیان زمزمه رضا رضا

من که به بهای هستی  ام مهر تو را خریده ام

در طلب وصال تو جان به لب رسیده ام

 


?مهدي | در جمعه 16 شهریور1386 ساعت 9:51 بعد از ظهر | پیوند |