مثل هيچكس
نمی دانم که در سر این چه سوداست همین اندازه میدانم که زیباست
بخت یار شد اقبال نیکو افتاد و مرحمت رخ نمایان کرد بوستان در باز کرد و خدا اغوش گشود برای مغفرت دوباره فراخواندم دو باره مرا خواست تا برای خودش باشم سرباز خودش عازمم مشهد الرضا میروم تا با او راحت و بی دغدغه خلوت کنم با او سر سوزنی دل اندوخته نیست گر سوخته دل نه ی ز ما دور که ما آتش به دلی زنیم کو سوخته نیست زندگي در جواب گفت : چون من دروغم و تو حقيقت مدّتي گذشت و پيغمبر در ميان استهزاء و اذيّت و آزار قوم به دعوت ميپرداخت و جز علي بن ابيطالب عليه السلام كه سنّش در ابتدای بعثت از ده سال بيشتر نبود و همسر با وفا و خردمندش كه با روشنبيني خاص و سوابق درخشاني كه از اخلاق كريمه پيغمبر داشت، حقيقت دعوت و آسماني بودن رسالت شوهر گراميش را درك ميكرد؛ امّتي نداشت، اما پيغمبر مصرّانه با پشتكار عجيب، دعوت را تعقيب ميفرمود و علي و خديجه او را ياري ميكردند؛ علي در خارج خانه و خديجه در داخل خانه. در اينجا دو حكايت تاريخي از آغاز دعوت كه از آنها، هم استقامت و پايداري پيغمبر و هم ريشه و سابقهي مذهب تشيع كه اسلام خالص است، نشان داده ميشود به عرض ميرسد. حكايت اوّل: عفيف كندي (قريب به اين مضمون) ميگويد: سالي براي تجارت و بازرگاني به مكه رفتم، با عباس عموي پيغمبر روابط تجارتي داشتم. در مسجد الحرام بوديم كه هنگام زوال آفتاب، مردي را ديدم آمد و نگاهي به آفتاب كرد و ايستاد، پسري در طرف راست او و زني هم به دنبالش ايستاد و برنامهاي انجام دادند من تعجّب كردم از عباس پرسيدم: اين چه عمل بيسابقهاي است، كه من تاكنون در اينجا نديده بودم؟ گفت: آن مرد، برادرزاده من محمّد است. و آن پسر برادرزادهي ديگرم علي بن ابيطالب است. و آن زن خديجه همسر محمّد صلي الله عليه و آله است محمد خود را پيغمبر و فرستاده خدا ميداند و غير از اين دو نفر هم، امّتي ندارد. عفيف كندي كه سالها بعد اسلام آورد تاسف ميخورد و ميگفت: كاش همان وقت ايمان آورده و سوّمين نفر مؤمنين به پيغمبر بودم. حكايت دوّم: در سال سوّم بعثت، آيه (و انذر عشيرتك الاقربين) نازل شد و پيغمبر مأمور شد، دعوت را از خويشاوندان نزدیکش آغاز کند، چهل نفر از خويشاوندانش را به ميهماني دعوت كرد و به علي دستور داد غذايي فراهم نمايد، علي شير و گوشتي كه يك نفر يا سه نفر را بيشتر سير نميكرد فراهم نمود. ولي همه آن چهل تن را سير و سيراب ساخت و پيغمبر به آنها ابلاغ كرد كه من از جانب خدا به پیغمبری مبعوث شده و مأمورم شما را دعوت كنم، هر كدام از شما در ايمان به من پيشي بگيرد و مرا ياري كند وزير و خليفهي من خواهد بود كسي جواب نداد و بعضي سخنان ناروا و درشت گفتند، فقط از ميان آن جمع علي برخواست و گفت من مؤمنم و من تو را ياري ميكنم و دست در دست پيغمبر گذارد و پیامبر سه بار اين ابلاغ را تكرار كرد و در هر سه بار غير از علي كسي به پيغمبر جواب مثبت نداد و پيغمبر دست در دست علي گذارد و فرمود: «تو وزير و خليفه من هستي»، ميهمانان متفرق شدند و ابوطالب را كه فرزندش خليفه محمّد شده بود، مورد تمسخر قرار میدادند. آري براي آنها باور كردني نبود كه اين دعوت، جدی باشد و محمّد با ياري و همكاري علي در اين دعوت جهاني موفّق گردد، ولي خدا بر هر كاري قادر و توانا است. اين واقعه تاريخي را كه متضّمن اعلام خلافت علي عليه السلام است بسياري از مورخين معروف مانند طبري و از معاصرين جودة السّحاره، و محمد حسين هيكل، و حتي كارلايل مسيحي انگليسي در كتاب قهرمانان نقل كردهاند. در اين دوره پيغمبر و كساني كه به آن حضرت ايمان ميآوردند، سخت مورد اذيت و آزار نادانان، سفها و حسودان و آنان كه دعوت اسلام را مضّر منافع شخصي و جاهطلبی خویش ميدانستند، قرار گرفتند و به شكنجهها و تعذيبات بدني شديد، گروندگان به حق را شكنجه و تعذيب ميكردند و سه سال بني هاشم و مؤمنينِ به اسلامِ محمّد را در شعب ابي طالب محصور و با آنها قطع رابطه كردند و فروش نان و آرد و اشياء ديگر را به آنها ممنوع ساختند در اين مدت سه سال صبر و امتحان مسلمانان شديد شد و از تنگدستي و گرسنگي سخت در فشار بودند، و ابوطالب، آن حامي مخلص و مؤمن واقعي پيغمبر به طور محرمانه بوسیلهي بعضی از دوستانش، قدری آرد و طعام به مقداری که این گروه تلف نشوند فراهم مینمود. شبها فرزند دلبندش علي را در بستر پيغمبر ميخواباند تا مبادا كه به آن حضرت سوء قصدي شود، تا آنكه دوران محصوريت در شعب نيز به اذن خداوند متعال به پایان رسید و بعضی از قريش با پيمان قطع رابطه مخالفت كردند، و پيمان نامه آنها نيز به وضع معجزهآميزي از بين رفت، و پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله از طریق وحی از آن با خبر گشت. در اين دوره، سورههاي مكّي قرآن كه مشتمل بر وعد و وعيد و بشارت و انذار و دعوت به روش عقايد حقّ از مبداء و معاد و اخبار و سرگذشت انبيای گذشته و مطالب مهمّ ديگر بود نازل شد و در اين دوره بود كه دو حامي بزرگ پيغمبر صلي الله عليه و آله جناب ابوطالب و امّ المؤمنين خديجه از دنيا رحلت كردند و سال وفات آنها، عام الحزن ناميده شد، و رسول خدا در اثر فوت ابوطالب ناچار به طائف هجرت فرمود كه در آنجا نيز بتپرستان، كارشكني كرده و حضرت را سنگباران نمودند، و پس از اسلام عداس مسيحي به شرحي كه در تواريخ است به مكّه مراجعت كردند و خداوند متعال، مقدّمات دوران چهارم زندگي پيغمبر را فراهم ساخت. (برگرفته از کتاب ندای اسلام از اروپا نوشته حضرت آیت الله العظمی صافی) محمد اخرین ریسمان ارتباط وقتی تو باشی بزرگترین شاه راهی هستی که تا ابد باز خواهد بود چگونه بشناسمت چگونه از اعماق قلبت با خبر باشم چگونه تو را بشناسم حال انکه ازگناه چون مریضی ضعیف شده ام زخمهایم گند افتاده کسی به درد هایم نمیرسد فاسد شده اند بیا استخوانم چند وقتی است شکسته کسی نیست برایم جا بیاندازد بیا سر وسامانم بده بگو رسیدگی ام کنند گو هوایم را داشته باشند دهانم مزه گس گرفته از بس لبان خاک گرفته ام را گاز زده ام تو را به خدایت قسم که فرط محبت او را می پرستی سر گردانم نکن من همین پیاله شکسته را دارم بخواهی به من شراب ندهی ظلمم کرده ای تو را به خدا به این پیر کثیف هم نگاهی کن ..... قد بلندی خوش چهره ای خوش لباسی درم لابه لای استخوان های خاک خورده ات حرف های مردم را می کاوم هرکه در ماه رجب هزار بار این ذکر را بگوید خدا میفرماید اگر او را نبخشم خدای او نیستم خدای او نیستم خدای او نیستم استغفرالله ذالجلال و الاکرام من جمیع ذنوب و الاثام برای من باشید تا برای شما باشم خدایا تازه میفهمم عروسکی بیش از من نمانده خودم را کشتم در التغاط و انحطاط خدا دستم را بگیر تو یار شبهای تنهایی منی منجلاب گنداب دارد مرا میبلعد به دادم برس محمد تو به او بگو مگر نگفتی او خدای خوبی است محمد خدای تو کو بگو دستم را بگیرد محمد خدایت را رنجانده ام واسطه شو بگو فریب دو روز دنیا را خورده بگو بچگی کرده از سر تخصیرش بگذرد ... غروب آنجاست که آسمان زمین را میبوسد کجایی ای آسمانی ترین وقتی پشت پرده های تنهایی برایت گریه می کردم وقتی میان همهمه مردم گریبان میدریدم از عشقت وقتی سینه را چاک میزدم تا به سر انگشت غمزه ات زخمهای روزگارم درمان کنی وقتی برای همیشه از مردم بریدم تا به تو بپیوندم وقتی به اسمان رو کردم و هر چه بلد بودم و بلد نبودم بار خدا کرد که مثلا چرا تو را از من گرفته است وقتی پوستین کهنه به تن کردم و بیابانگردی پیشه کردم تو فقط روی چمنها دراز کشیده بودی و به نیم نگاهی به من میخندیدی و از افتاب تند پاییزی لذت میبردی بیا اشکهایم را پس بده بیهوده گریستم و چه عبث برایت گریبان چاک زدم تو همان بهتر که در کوچه های تاریک شهر گم می شدی حالا رقیب پیدا کرده ای رقیبی با صورتی خاک گرفته نه چونان تو سفید و براق با مو هایی باد الود نه مثل تو با ذلف هایی باد داده او میخرامد میخروشد میغرد خاضع ولی نابود کننده افتاده ولی پابرجا با سینه ای ستبر و دلی رحیم وقتی قربان گاه مجاهدان ازین بسته میشد علی دست بر اسمان بلند کرد و گفت خدا خدایا دلها به سوی تو روانه است دل ما از ان تو و به دست توست گردن ها به درگاه تو کشیده است چشم ها به آستان تو دوخته است و قدم های ما در راه تو به راه افتاده است خدایا کینه هایی که سالها پنهان کرده بودند اشکار شد دیگ سینه هاشان دوباره به جوش افتاده است خدا به تو شکایت میکنیم که پیامبرمان دیگر میان مان نیست تا داوری کند وباید بدون او برای حفظ اول او بجنگیم و باید با خودمان بجنگیم با دوستان و یاران خودمان خدایا دشمنان ما زیاد شده اند و دوستان ما متفرق بی انگیزهسست کم پراکنده و اهل دنیا و هرکدام روبه سویی و پشت به دیگری پس خدا تو اینک میان ما ودشمنانمان داور باش وفاتح اصلی تویی حتی اگر ما شکست بخوریم ای مجاهدین راه خدا حق شمشیر هاتان را ادا کنید و پهلوی مخالفان را به خاک بمالید نیزه ها را باتمام قوا فرو کنید و ضربه ها را قاطعیت بزنید به خدا اینان مسلمان نیستند وقتی علی خواست برای نبرد سپاهی اماده کند رزمندگان سر باز زدند و تعلل در رفتن کردند پس علی خطبه خواند و گفت یاد روزهای مبارزه بخیر که در رکاب رسول الله میجنگیدیم برای اسلام با پدرانمان قتال میکردیم با پسران و برادران خود نبرد میکردیم وعمو های خود را میکشتیم برای اسلام و چیزی از ایمانمان کاسته نمیشد مگر انکه بر ایمانمان می افزود و بر دردها صبر میکردیم و جدی میشدیم در قتال و مردان ما پنجه در پنجه کفار می انداختندچونان نر های قوی که نفس گیر بود و بر هم کاسه مر مینوشاندند یک بار نوبت ما بود و مرتبه ای نوبت انان پس خدا دشمن را خار کرد وقتی دید راستی مارا و ما را پیروز داشت
از بعثت تا هجرت به مدينه
پیامبر اسلام در اين دوره به رسالت از جانب خداي يگانه به سوي بشريت مبعوث و برانگيخته شد، و بزرگترين و سنگينترين مسئوليتها را به عهده گرفت و با نداي (قولوا لا اله الاّ الله تفلحوا) دعوت الهي را آغاز فرمود. و بطلان رسوم شرك و بتپرستي، عادات باطله، تبعيضات گوناگون، استثمار، استعباد و استضعاف را اعلان كرد.
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |







