عجب رندی زائلی
و عجب مستی بیخودی
دور کلمات پارچه رنگی کشیدن و
بی سوادی را غایم کردن عجب رسم بدی شده
برای امروز زیستن و فردا ارزو داشتن چقدر دیگر حقیر وپست شده
مثل سواری شده ام که بر امواج اوهام ناوگان میراند
بی خیال عجب رخوت کسل کننده ای ایست
ادم را به تهوع میکشد دل را اشوب میکند
عجب التقاط بد شکلی است
هژمونی امواج و اوهام و شهوت
سلام بر تو تویی که لای بوته های هرز هرزگی پنهان نشده ای
سلام بر تو هر صبح وشام
میدانم این دکان مشتری ندارد
اما ایستاده ام تا تو بیایی
سلام بر تو ان هنگام که مینشینی
و ان هنگام که برمیخیزی
سلام بر تو ای بادیه نشین صورت سوخته
و وای بر من بی چیز هوس ران
من غافل بی سحر
من رام نشده سرکش
وای بر من که تا رهایم کنی
...
شرم دارم از تو سر بر زانو یت دیگر نمیتوانم بگذارم
و دل به اواز لالا ایت بدهم
من زیر اوار سنگین و کشنده خود خواه سالهاست مدفونم
من بنده نفس بی مهار و بی مقدار خویشم
دل به غروب و طلوع دروغین ادم های خوش کرده ام که نمیشناسمشان
سلام بر تو
مدت زیادی بود دنبال این سخنرانی
داغ و کوبنده حضرت زینب بودم
حالا به لطف خدا و محبت دوست
جدیدم انرا پیدا کردم
پس بخوانید و لذت ببرید
حمد و سپاس تنها مخصوص خداوند است و درود و رحمت خداوند بر
پدرم محمد (ص) باد و هم بر خاندان پاک و ممتاز او.
اما بعد، اي اهل کوفه، اي اهل خديعه و خذلان ! آيا بر ما ميگرييد و
ناله سر ميدهيد؟ هرگز باز نايستد اشک چشم شما، و ساکن نگردد
ناله شما، جز اين نيست که مَثَل شما مَثَل آن زني است که رشتهي
خود را محکم ميتابيد و باز ميگشود. چرا که شما نيز رشتهي ايمان
را بستيد و سپس گسستيد و به کفر برگشتيد.
آيا در شما جز چاپلوسي و تملّق همانند کنيززادگان و خريدن ناز
دشمنان دين، خصلتي است؟ مَثَل شما، مَثَل گياه و علفي است که
در مزبله ميرويد و يا گچي که آلايش قبري به آن کرده ميشود. آگاه
باشيد که براي خود سرنوشت بدي فراهم کرديد و بد توشهاي براي
آخرت خود ذخيره نموديد که خشم خدا را بر شما لازم کرد و جاودانه در
دوزخ خواهيد ماند.
آيا پس از اينکه ما را کشتيد، بر ما ميگرييد؟ آري به خدا قسم بگرييد
که شما سزاوار گريهايد، پس بسيار بگرييد و اندک بخنديد، چرا که ننگ
و رسوايي را براي خود خريديد، دامن خود را به ننگي آلوده کرديد که
هرگز نميتوانيد آن را با هيچ آبي شسته و از بين ببريد.
و چگونه ميتوانيد ننگ و رسوايي قتل سلالهي پاک خاتم پيامبران
(ص)، معدن رسالت، سيد جوانان بهشت، پناه نيکوکاران، مايهي
دادرسي و شادماني در هنگام بلا، علامت و دليل راه و روشن و آشکار
کنندهي آن، زعيم و متکلم حجج خود را که در هر حادثه به او پناه
ميبرديد و دين و شريعت را از او ميآموختيد، پاک کنيد.
هان ! آگاه باشيد که روز بزرگي براي حشر خود ذخيره نهاديد، پس
هلاکت از براي شما باد و در عذاب به روي در افتيد، سعي و
کوششتان بينتيجه باد، دستهاي شما بريده باد و پيمان و معاملهي
شما خسران و زيان برايتان آورد. بازگشت به غضب خدا نموديد و ذلّت
و مسکنت بر شما احاطه کرده است.
واي بر شما ! آيا ميدانيد که چه جگري از رسول خدا (ص) شکافتيد؟
چه خوني از او ريخته و چه پردهي حرمتي را دريديد؟ چه عهدي را
شکستيد و با چه کريمي به مبارزه برخاستيد؟
هر آينه امري سخت و بزرگ مرتکب شديد که نزديک است آسمان از آ
ن حادثه از هم شکافته شود، زمين پارهپاره گردد و کوهها در هم فرو
ريزد.
هر آينه اين کار قبيح و ناستوده و گناه تيره و تاريک شما، آسمان و
زمين را گرفت. آيا تعجل ميکنيد اگر از آثار اين گناهانتان از آسمان خون
ببارد. همانا عذاب آخرت بر شما عظيمتر و رسواکنندهتر است !
پس بدين مهلت که يافتيد خوشدل و مغرور نباشيد چه، خداوند به
مکافات عجله نکند و بيم ندارد که هنگام انتقام بگذرد و طولاني شود،
خداوند در کمينگاه ما و ايشان است.
سپس اين اشعار را خواند:
پس چه خواهيد گفت هنگامي که پيامبر (ص) از شما بپرسد، چه
کرديد در حق اهل بيت من اي آخرين امتها ؟ عدهاي از فرزندان مرا در
خون خود غلتانديد و عدهاي ديگر را اسير کرديد.
اين جزا و پاداش من نبود و سفارشات من اين گونه نبود که با فرزندان
من به بدي رفتار کنيد. من اکنون بر شما ميترسم اي مردم کوفه! که
عذابي که بر اهل ارم روا گشت، بر شما روا گردد !
سپس از آنان روي برگردانيد. حذيم ميگويد:
من، مردم کوفه را ديدم که از استماع اين سخنان حيران و سرگردان
شده، ميگريند و دستهاي خود را به دندان ميگزند. ملتفت پيرمردي
شدم که در کنارم بود. ديدم اشکِ چشمش جاري گشته و محاسنِ او
را تر کرده است، دستهايش را به سوي آسمان بالا برده و ميگويد:
پيران شما بهترين پيران، زنان شما بهترين زنان، جوانان شما بهترين
جوانان، نسلتان بهترين و کريمترين نسلها و فضيلتتان بهترين فضايل
است. پس اين شعر را خواند:
پيرانتان بهترين پيرانند و نسلتان بهترين نسلها و هيچگاه خوار و هلاک
نميشوند.
منبع: زينب کبري (س) عقيلهي بنيهاشم
و وبلاگ عزیز بزرگوار اقای سروش
بسم الله الرحمن الرحيم
درود ميفرستيم به همهی مردان و زنان بزرگ از دانشگاه و حوزه كه به ويژه در نيمقرن اخير، در غربت و سكوت، گفتند و نوشتند و برای استقرار جامعهی دينی جديد و فرهنگ دينی معاصر (با تاكيد بر هر دو قيد) مايه گذاشتند و خون دل خوردند و بر مجاهدين حوزه و دانشگاه كه در اين راه مقدس، خون دادند، و در شكنجهگاههای رژيم پيشين، در جبهههای نبرد و كف همين خيابانهای تهران، خونشان در هم آميخت و مخلوط شد.
برادران و خواهران! امروز برنامهريزی و سرمايهگذريهای كلانی برای ايجاد شكافهای نژادي، مذهبی و صنفی در كشور ميشود و اگر ما چرت بزنيم، قافيه را خواهيم باخت. ما بايد عميقا از دستاورد آن ارواح پاك و از خون دلهايی كه خوردند و خونهايی كه دادند، حراست كنيم.
يك روز هدفگزاری برای ارتباط حوزه و دانشگاه آسانتر و واضحتر بود. تفاهم، درك متقابل، رفع سوء ظنها، آشنايی با علوم و متد يكديگر و ... نزديك شدن در صفوف مبارزه عليه ستم، استبداد و امپرياليزم، كفايت ميكرد. امروز آن تلاشها به ثمر نشست و حاكميتی را برانداختيم و حاكميت جديدی با اهداف و مبانی جديد به ثمر نشست؛ اين دستاورد بزرگ نسل اول حوزه و دانشگاه معاصر بود.
نسل دوم حوزه و دانشگاه نيز در حراست از انقلاب طی دو دههی گذشته، سرمايهگذاری كلانی كرد و نسبتا موفق بود، گر چه ضعفهای مهمی داشت و برخی از مسائل را نتوانست به خوبی حل كند. علت آن هم روشن است چون ”نظامسازي”، از ”نظام براندازي” به مراتب پيچيدهتر و مشكلتر است. دوسه بار انقلابكردن، از يكبار ”درست حكومت كردن” سختتر است. اما امروز نوبت به نسل سوم حوزه و دانشگاه رسيده است كه گام سوم را در نهادينه كردن ارزشهای انقلاب و تكميل پروژهی وحدت بردارد. اين گام سوم بسيار بسيار مهم و خطير است. اگر به درستی برداشته نشود، همهی زحمات نيمقرن گذشته جبههی عام انقلاب اسلامی و دو نسل پيشين به هدر خواهد رفت و عقبگرد وحشتناكی خواهيم داشت كه معلوم نيست دوباره چه وقت، قابل جبران باشد. شايد قرنها وقت ببرد. امام (ره) بارها ميگفت اگر ما شكست بخوريم، قدرتها چنان سيلی به اسلام ميزنند كه تا قرنها بلند نشود. چون قدرت اسلام و پتانسيل عظيم اجتماعی آن را در دو دههی گذشته تجربه كردند و مستبدين عالم، زهر اسلام سياسی را چشيدند.
اما نوع برنامهريزی و هدفگزاری برای نسل سوم با آنچه وظيفهی دو نسل قبل بوده است گرچه در اصول، مشترك است اما البته بايد در استراتژی و تاكتيك، متفاوت باشد. ما بايد مراحل پيچيدهتر و نهادينهتری از اين پروژه را پيش ببريم. شعار ما بايد اين باشد: سادهزيستی نظری و راحتطلبی عملي، موقوف.
حوزه امروز البته با 30 سال قبل بسيار متفاوت است. پيشرفتهای بزرگ در حوزه اتفاق افتاده و امروز دارای دهها موسسهی تحقيقاتی و صدها فاضل حوزوی روشنفكر است كه اهل قلم، آشنا با علوم جديد و اهل تفكر اجتماعياند. دانشگاه ما هم با دانشگاه 30 سال قبل بسيار متفاوت است. دانشگاه به مراتب مردميتر، دينيتر و زندهتر از دانشگاه قبل از انقلاب است. روح تحقيق و پيشرفت، علاقه به توليد علم و حضور در صحنه مشكلات اجتماعی و حس همدردی با محرومين، در دانشگاه، زنده شده است. قلب دانشگاه و حوزه امروز با صدای بلند ميتپد و آنها كه مرگ دانشگاه را و افول حوزه را آرزو ميكردند، آرزوی خود را به گور ميبرند. در عين حال امروز همهی ما ناآراميم و از وضع موجود، راضی نيستيم و اين نارضايتي، نه به معنای انكار پيشرفتها بلكه به دليل آرمانهای بلندتری است كه داشته و داريم. اين دغدغه، مقدس است و بايد حفظ شود. نبايد ترسيد و نبايد مايوس شد و نبايد خسته شد. اميدوار، مصمم، و مثبتانديش، فعال و جدی باشيم و به آينده بزرگی كه انشاءالله در پيش است بينديشيم، اين آينده، البته محتوم نيست و به دست شما بايد ساخته شود.
اگر ما تجربه جامعهسازی جديد كه پيريزی آن چند دهه و ساختمان كامل آن دو سه قرن وقت ميبرد را به درستی پيش ببريم، بزرگترين پديدهی چند قرن اخير جهان اتفاق افتاده است. چون واحد زمان در رفتار فردي، ساعت و روز و سال است اما در مقياس تحول اجتماعي، اين واحد، دهه است و ساير تمدنها هم طی چهار و پنج قرن تلاش ساخته شدهاند و خلقالساعه نبودهاند. اين همان پديدهای است كه من آن را رنسانس اسلامی مينامم. مانيفست تحول بزرگ جهان اسلام به دست شما، دارد نوشته ميشود. كوچكترين اقدامات شما زير ذرهبين تاريخ قرار خواهد گرفت و ملتهای بسياری منتظرند تا از روی دست شما نسخهبرداری كنند و جامعه جديدی بسازند. انقلابهای بسياری در جهان اسلامی از روی دست انقلابيون ايراني، كپيبرداری و الهام گرفته شده، اما بايد بتوانيم در مرحلهی بعد، جامعه دينی جديد يعنی محصول انقلاب دينی را هم به جهان عرضه كنيم تا الگوبرداری در جامعهسازی پس از الگوی انقلاب هم به ساير ملتها هديه شود. اگر درس انقلاب داديم، درس حكومت و جامعهسازی هم بايد بدهيم تا اين ترم آموزش جهاني، تكميل شود والا، كار، ناقص ميماند و در دهههای آينده، روح ياس و عقبگرد جهان اسلام را دوباره خواهد گرفت. جامعهای بسازيم كه زير از زير فشار عادات غلط و خرافی گذشته رها شود و در عين حال به دام خرافات مدرن كه از سوی هژمونی غرب به ملتها تحميل شود، نيفتد.
ما - حوزه و دانشگاه - بايد مدام با خود مرور كنيم كه چه جامعهای ميخواستيم و ميخواهيم بنا كنيم. مديران كشور، تقريبا همگی از كرسيهای دانشگاه و حوزه، به كرسی مديريت كشور ميآيند. حاكميت ما خوشبختانه هم ماهيتا مردمی است و هم حقيقتا فرزند دانشگاه و حوزه است. هيچ وقت مثل اين عصر، حلقهی نظر و عمل، به يكديگر، اينگونه وصل نبوده است. هر فكر قوی كه در دانشگاه يا حوزه، توليد شود به فاصلهی كوتاهی وارد حاكميت ميشود و حتی عملی ميشود. اين واقعيت، از طرفي، بسيار اميدواركننده است كه سرنوشت جامعه و نظام، در محافل علمي، تعيين شود و نه در پستوی مافياهای قدرت و ثروت و در عين حال، مسووليتآور است. و تكليف بزرگی از سوی خدا و مردم است خطاب به دانشگاه و حوزه، كه توليد فكر كنيد و كار خلاق كنيد. تا ميتوانيد به جای وعده دادن و صرفا انتقادكردن و وراجی كردن، كار مثبت كنيد. ما در دههی سوم، برادران و خواهران، كمتر بايد كليگويی كنيم. دههی سوم، دههی جزييگويی و دقت فكری است. بايد همان اصول دههی اول را پيگيری كرد اما نبايد عينا و انحصارا در همان حد، باقی ماند. حوزه و دانشگاه، بايد حرفهای تكراری در باب جامعه و حكومت ايدهآل را تبديل به ايدههای جديدتر و اجتهاديتر، و به راهكار عمليتر و برنامههای عينيتر كنند.
اگرحوزه و دانشگاه، در پروژهی توليد علم و توليد حرفهای تازهتر و طرحهای عمليتر، شكست بخورند، حاكميت هم شكست خواهد خورد؛ در اين شرايط ما بايد:
اولا - اميد خود را از دست ندهيم و منفی بافی نكنيم. اگر حوزه و دانشگاه، مثبت باشند، كل حاكميت، مثبت خواهد بود و جامعه هم به جلو خواهد رفت.
ثانيا: حوزه و دانشگاه، كمی عملگراتر و عينيتر بايد بشوند. طلبه و دانشجو نبايد جدا از جامعه و بيارتباط با شرايط كشور، مطالعه و مباحثه كنند. در روايات ما از علم به طور مطلق يعنی تبديل ذهن به انباری از مفاهيم و الفاظ بهدردبخور دفاع نميشود بلكه علم مفيد، علم نافع، و علم توام با عمل، مورد سفارش است.
ما با علممان نميخواهيم برای يكديگر پز بدهيم و مدركمان را به سر ديگری بزنيم. علم بايد به درد دنيا و آخرت مردم بخورد. علم بايد به كار بشر و حقوق بشر و رشد او و نجات محرومين بيايد. طرح جامع ما برای نيم قرن آينده حكومت و جامعه چيست؟! هر چه هست بر همان اساس بايد از امروز به سير علوم و تحقيقات و موضوعات و مطالعات خود جهت بدهيم.
حوزه و دانشگاه، هنوز با همهی ظرفيت خود پای كار نيامدهاند و كمتر از 20% ظرفيتشان فعال شده. نظام بايد حوزه و دانشگاه را در جريان مشكلات كشور قرار دهد و آنها را پای كار بياورد. همه تحقيقات علمی ما، اعم از تجربی و علوم پايه و فلسفی و عقلی و نقلی و فقهی و كلامی و اخلاقی و همه و همه در دانشگاه و حوزه بايد پای كار آورده شوند.
ثالثا - مراقب باشيم هسته و بدنهی اصلی حوزه و دانشگاه به مسائل فرعی و حاشيهای و دعواهای جناحی و حزبی و فحاشيهای ژورناليستی و چاقوكشي، آلوده نشوند و انرژی كه بايد به كار مردم بيايد در اين جبهههای انحرافی و در اغراض نازل به هدر نرود.
امروز بايد به راه وسط ميان طالبانيزم و سكولاريزم بينديشيم. به راه سوم ميان سلطنت سنتی و دموكراسی غربی بينديشيم. به راه سوم، ميان يك جامعه بدوی عقب افتاده و تكنولوژی بدون آرمان غربی بينديشيم. به راه سوم، ميان انزوای رهبانی شرق و شهوتپرستی و نفسانيت غرب بينديشيم. به راه سوم، ميان فقر مفرط و سرمايهداری افسارگسيخته بينديشيم. به راه سوم، ميان تحجر و قشريگری و گذشتهگرايی با تقليد و ترجمه و غربپرستی بينديشيم. راه سوم، راه خلاقيت و توليد و اجتهاد و نوانديشی در عين اصالتخواهی و اصولگرايی و ارزش محوری است. راه سوم، راه اخلاقگرايی بدون ظاهرآرايی و رياكاری است. راه سوم، راه عملگرايي، بدون عملزدگی و پراگماتيزم است. راه سوم، راه نوانديشی و روشنفكري، بدون بدعتگذاری و ارتداد است. راه سوم، راه اصولگرايي، بدون قشری گرايی و بنيادگرايی است. راه سوم، راه آزادانديشي، بدون اباحيگری و شكاكيت است. راه سوم، راه گفتوگو و مباحثه بدون لجاجت و بيادبی و چاقوكشی است. راه سوم، در ضمن اختلافنظرهاست. راه سوم، راه مردمگرايی و مردمسالاري، بدون عوامزدگی و عوامفريبی است. راه سوم، راه قانونگرايي، بدون عدالتستيزی است. راه سوم، راه آزادي، بدون هوچيگری و هرج و مرجطلبی است. راه سوم، راه دفاع از امنيت بدون سركوب آزاديهای مشروع است.
اين راه را بايد ابتدا نخبگان ما در حوزه و دانشگاه هموار كنند و حاكميت با همهی گرايشهای اسلامياش، آن را طی كند
بنام انان که نام در گمنامی یافتند
بنام انان که فریاد زدند حریت را
با گلو هایی بریده
بنام انان که در زندانها به انتظار سپیده تا سحر شلاق خوردند
و بنام انان که سیلی خط و خال صورتشان شده
گریز از مرداب راکد و بد بوی محیط برایم خوابی شیرین شده
هرچند تا واقعیت قدمی نمانده
انجا که گریز پایان می یابد سرزمینی است
که درانتهای غروبش مردانی مبارزه میکنند برای برگرداندن خورشید
انجا زمین از حرکت وا می ماند
انجا هیچ کس سایه بر سر کسی ندارد همه با افتاب اشنا و رفیقند
انجا همه از جنس بارانند
و بر هم دیگر میبارند
میشتابم تا از قافله عقب نمانم
....
خدایا سلام
اینبار جوابم را دادی مثل همیشه
دوستت دارم خدای خوب من
میدانم چقدر دوستم داری
دستم گرفتی تا زمین نخورم
و راه برایم روشن کردی تا پایم نلغزد
عزتم دادی تا خوار نشوم
و احترامم کردی تا بدانم دوستم داری
و برایت عزیزم
دوستت دارم خدا
این را با خون دل خواهم نوشت روزی بر سنگفرش خیابان
انگاه که بریده گلو و با بدنی پاره پاره به دیدارت بیایم
این را بر بام جهان فریاد خواهم کرد انروز که سرم بالای نی باشد
دوستت دارم خدا
.....
امام فرمود: « آری ، اما پس از آنكه از تو جدا شدم ، رسول خدا به خواب من آمد و گفت : ای حسین ، روی به راه نِه كه خداوند می خواهد تو را در راه خویش كشته بیند.» محمد بن حنیفه گفت :« انا لله وانا الیه راجعون ...»
راوی
عقل می گوید بمان و عشق می گوید برو ؛ و این هر دو ، عقل و عشق را ، خداوند آفریده است تا وجود انسان در حیرت میان عقل و عشق معنا شود، اگرچه عقل نیز اگر پیوند خویش را با چشمه خورشید نَبُرد ، عشق را در راهی كه می رود ، تصدیق خواهد كرد ؛ آنجا دیگر میان عقل و عشق فاصله ای نیست . عبدالله بن جعفر طیار ، شوی زینب كبری(س) نیز دو فرزند خویش ـ « عون » و « محمد » ـ را فرستاد تا به موكب عشق بپیوندند و با آن دو ، نامه ای كه در آن نوشته بود :« شما را به خدا سوگند می دهم كه ازاین سفر بازگردی. از آن بیم دارم كه در این راه جان دهی و نور زمین خاموش شود . مگرنه اینكه تو سراج مُنیر راه یافتگانی ؟»... و خود از عمروبن سعید بن عاص درخواست كرد تا امان نامه ای برای حسین بنویسد و او نوشت .
راوی
عجبا! امام مأمن كره ارض است و اگر نباشد ،خاك اهل خویش را یكسره فرو می بلعد ، و اینان برای او امان نامه می فرستند ... و مگر جز در پناه حق نیز مأمنی هست ؟ عقل را ببین كه چگونه در دام جهل افتاده است! و عشق را ببين كه چگونه پاسخ می گوید :« آن كه مردم را به طاعت خداوند و رسول او دعوت می كند هرگز تفرقه افكن نیست و مخالفت خدا و رسول نكرده است . بهترین امان ، امان خداست .و آنكس كه در دنیا از خدا نترسد ، آنگاه كه قیامت برپا شود در امان او نخواهد بود . و من از خدا می خواهم كه در دنیا از او بترسم تا آخرت را در امان او باشم ... »
عبدالله بن جعفرطیار بازگشت ، اگرچه زینب كبری(س) و دو فرزند خویش ـ عون و محمد ـ را در قافله عشق باقی گذاشت .
راوی
یاران ! این قافله ، قافله عشق است و این راه كه به سرزمین طف در كرانه فرات می رسد ، راه تاریخ است و هر بامداد این بانگ از آسمان می رسد كه :الرحیل ، الرحیل . از رحمت خدا دور است كه این باب شیدایی را بر مشتاقان لقای خویش ببندد. ای دعوت فیضانی است كه علی الدوام ، زمینیان را به سوی آسمان می كشد و ... بدان كه سینه تو نیز آسمانی لایتناهی است با قلبی كه در آن ، چشمه خورشید می جوشد و گوش كن كه چه خوش ترنمی دارد در تپیدن ؛ حسین ، حسین ، حسین ،حسین . نمی تپد ، حسین حسین می كند . یاران ! شتاب كنید كه زمین نه جای ماندن ، كه گذرگاه است ... گذر از نفس به سوی رضوان حق . هیچ شنیده ای كه كسی در گذرگاه ، رحل اقامت بیفكند ؟... و مرگ نیز در اینجا همان همه با تو نزدیك است كه در كربلا ، و كدام انیسی از مرگ شایسته تر ؟ كه اگر دهر بخواهد با كسی وفا كند و او را از مرگ معاف دارد ، حسین كه از من و تو شایسته تر است . الرحیل ، الرحیل ! یاران شتاب كنید.
صبح شد و بانگ الرحیل برخاست و قافله عشق عازم سفر تاریخ شد. خدایا ، چگونه ممكن است كه تو این باب رحمت خاص را تنها بر آنان گشوده باشی كه در شب هشتم ذی الحجه سال شصتم هجری مخاطب امام بوده اند ، و دیگران را از این دعوت محروم خواسته باشی ؟ آنان را می گویم كه عرصه حیاتشان عصری دیگر از تاریخ كره ارض است . هیهات ما ذلك الظن بك ـ ما را از فضل تو گمان دیگری است . پس چه جای تردید؟ راهی كه آن قافله عشق پای در آن نهاد راه تاریخ است و آن بانگ الرحیل هر صبح در همه جا بر می خیزد. واگر نه ، این راحلان قافله عشق ، بعد از هزار و سیصد چهل و چند سال به كدام دعوت است كه لبیك گفته اند ؟
الرحیل ! الرحیل !
اكنون بنگر حیرت میان عقل و عشق را !
اكنون بنگر حیرت عقل و جرأت عشق را ! بگذار عاقلان ما را به ماندن بخوانند ... راحلان طریق عشق می دانند كه ماندن نیز در رفتن است . جاودانه ماندن در جوار رفیق اعلی ، و این اوست كه ما را كشكشانه به خویش می خواند .
آماده باشید كه وقت رفتن است
عقل می گوید بمان و عشق می گوید برو... واین هر دو، عقل وعشق را، خداوند آفریده است تا وجود انسان در حیرت میان عقل و عشق معنا شود . در روز هشتم ذی الحجه ، یوم الترویه ، امام حسین آگاه شد كه عمرو بن سعید بن عاص با سپاهی انبوه به مكه وارد شده است تا او را مخفیانه دستگیر كنند و به شام برند و اگرنه ... حرمت حرم امن را با خون او بشكنند . آنان كه رو به سوی قبله خویش نماز می گزارند معنای حرمت حرم امن راچه می دانند ؟ كعبه آنان كه درمكه نیست تا حرمت حرم مكه را پاس دارند ؛ كعبه آنان قصر سبزی است در دمشق كه چشم را خیره می كند . آنجا بهشتی است كه در زمین ساخته اند تا آنان را از بهشت آسمانی كفایت كند ... واز آنجا شیطان بر قلمرو گناه حكم می راند ، بر گمگشتگان برهوتِ وهم ، بر خیال پرستانی كه در جوار بهشت لایتناهای رضوان حق ،سر به آخور غرایز حیوانی و دل به مرغزارهای سبزنمای حیات دنیا خوش داشته اند ، حال آنكه این همه ، سرابی است كه از انعكاس نور در كویر مرده دل های قاسیه پیدا آمده است . كعبه قبله احرار است . رستگان از بندگی غیر؛ اما اینان بت خویشتن را می پرستند . امام برای اعمال حج احرام بسته است و لكن اینان احرام بسته اند تا شمشیرهای آخته خویش را ازچشم ها پنهان دارند ... شكستن حرمت حرم خدا برای آنان كه كعبه را نمی شناسند چندان عظیم نمی نماید و اگر با آنان بگویی كه امام حسین(ع) برای پرهیز از این فاجعه مكه را ترك گفته است در شگفت خواهند آمد... اما آن كه می داند حرم خدا نقطه پیوند زمین و آسمان است ، درمی یابد كه شكستن حرمت حرم آن همه عظیم است كه چیزی را با آن قیاس نمی توان كرد. بلا در كمینِ نزول بود و ابرهای سیاه ازهمه سو ، شتابان ، بر آسمان دره تنگ مكه گرد می آمدند و فرشتگانِ همه آسمان ها در انتظار كلام « كُن » بی قرار بودند ؛ و اذا قضی امرا فانما یقول له كن فیكون . در میان « كُن » و « یكون» تنها همین « فا » ( ف )فاصله است ، و آن هم در كلام ، نه در حقیقت . آیا امام كه خود باطن كعبه است ، اذن خواهد داد كه این بدعت عظیم واقع شود و حرمت حرم باخون او شكسته شود؟ ... خیر.
فاسد شده ایم
کسی خریدار دل سوخته ما نیست
نکبت غرورمان کرم صفت دارد میخوردمان
زیر بار خودمان گیر کرده ایم
بد جور انهم
خدایا
مونس شبهای تنهایی
خدای خوب من
دلم برایت تنگ شده
خیلی وقتی است
با هم سر سفره بی ریای بیابان
ننشسته ایم و من از سر دل برایت نی چوپانی بزنم و تو
نوازشم کنی
خیلی وقتی است کسی نازم را نخریده
ناز این شوریده کثیف جامه را
دوستت دارم خدا....
من کر و کور گنگ و لالم
کمکم کن...
