باز محمد
از ورای بیابان از انطرف بی سوادی
از عقب گله های بز و گوسفند
به نجات می اید برای رهایی ادم از زیر یوق سنگین
معبد
از زیر واژه های گنگ و نامفهوم شغال ها
امده بود برای من برای تو برای
بلال
او تنها پیامبری است که با دست خود بز می دوشد
نان می پزد بر لیف خرما می خوابد
و نان جو می خورد
او تنها کسی است که بلال را میشناسد
این برده سیاه حبشی کم قیمت را این قهرمان مقاومت را
او تنها کسی است که دم خور ابوذر است
بیابان گرد بی اسم و رسم را
اری محمد نفسی است که در سینه حبس میشود
محمد
یکی است
محمد به سادگی همان لیوان ابی است که کودکی
به کودک دیگر میپاشد
محمد بغض در گلو مانده مادری بیوه است که روزی فریاد میشود
محمد بازی کودکانه ایست که روزی میخوروشد
و محمد محمد است
پسرک یتیمی که تاریخ را خم کرد
چوپانی که برای جهان برنامه ریخت
شاگرد اُمی که استاد شد
بی خانمانی که کاخ ها را فرو ریخت
همان حاکم بلا منازعی که
سر بر بالینی مینهاد که گدایان و بیچارگان مینهادند
عجب شوقی دارد دلم برای بوسیدن
گرد پایش
دوستش دارم
چون پیامبر من است
از کلیه دوستانی که با لطف حود بنده را شرمنده کردند ممنونم
در صورتی که وبلاگ شما را داشته باشم حتما سر خواهم زد
و از مطالب شما استفاده خواهم کرد
عاقبت خواهم رفت
عاقبت این گله رم خواهد کرد
عاقبت بر این سمفونی دردناک و غم انگیز پایانی
خوش نواخته خواهد شد
عاقبت بار از این کوچه سیمانی میبندم و به دهات
پشت کوه خودم بر میگردم
و به دنبال بز های سیاه گله میدوم
نی چوپانی ام را از پر شلوارم بیرون میکشم و
گلویی تازه میکنم
کوه به رقص در می اورم و چوپانی میکنم
اری به بهانه اب دادن بزهایم زیر چشمی دخترک چشم ابی را دید میزنم
من رفتنی ام
هیچ گاه خواستنی نبودم
هیچ گاه کسی مرا برای خودم تحسین نکرد
زمانی را به خاطر ندارم کسی مرا دوست داشته باشد
به جز همان یار قدیمی شبهای بی کسی
که گاه دستم را میگرفت از ان طرف جوب
و مرا به نزد خود میکشید
عجب اشفته بازاری است اینجا
حجاب از سر عشق میکشند به حکم
روز و نادانی
اینجا نادانی قیمت دارد
جهل را فله ای میفروشند
و عقل را به کرایه می گیرند
ادم ها یا باید قمه داشته باشند
یا روباه صفت از کناره کوچه ها بخزند
اما خوش به حال من ...
این شب تاریک وهم انگیز کم کم
نزدیک میشویم
دیگر از بوی گند چربی و چرکب
گناه در کار نیست
فصل کوچیدن است
فصل رفتن است
دیگر از کلاشی و دروغ
خبری نیست
اینجا سر زمین حقیقت تلخ
ادمی است
فصل ماندن و دل بستن به
غاز های همسایه گذشته
باید از بوی تند ادکلن عروسک ناطق و محرک کوچه باغ
که با بوی کاه گل و بید مشک هم اغوشی
نا موزونی دارند گذشت
باید رفت اینجا جای ماندن نیست
نفس باید بر گرده دشت سبزی زد که
که در ان چشم به دنبال رقص علفزار میدود
نه دنبال رقص پشت درختان
و دستمالی گالبی ها پشت شمشاد ها
از این گند اب شوم باید پر گرفت من عقاب
تیز پرواز اوج نگرم
نه زاغ گنداب نشین مردار خوار
و عجب نزدیک است
عروس زیبای وصال
عجب شبی باشد
شراب و شاهد و شمع
و هم خوابگی من ان عروس زیبای
خدایی
باز از همین کنار سلامت میکنم
میدانم صدایم را میشنوی
و دل کوچکت برایم میگیرد
و اخرش بلور خوشکل اشکت ارام میلغزد و پهنای نزک صورت کشیده ات را خیس میکند
من عاقبت رفتنیم
هرچند یادم میرود
اما وقتی به رفتن فکر میکنم
چنان شهوت رفتن در من قوت میگیرد که ناتوان از گفتنش هستم
چقدر شیرین ولذت بخش است وقتی بفهمی
روز اخر زندگیت چند روز دیگر فرا میرسد
چقدر سبک میشوی
وقتی به تو بگویند
اخر این جاده ان جایی است که ان در خت جوان
هر روز پذیرای
جوان بوالهوس محله است که می ایستد و به دخترکانی
که از مدرسه بر میگردند نگاه میکنند
اری وقتی به همین درخت جوان برسی باید
بار از پشت شتر جسم بر زمین بنهی و
دل به همت خود خوش کنی
و بر جاده اعمالت اسب سفر برانی
اینجا دیگر
چاپلوسی و سخنرانی خریداری ندارد
اینجا تیر مکر و حیله ات به اسانی به سنگ مینشیند
اینجاچنان پوست از گوشت استخوانت جدا میکنند
که اه از نهاد کارد قصاب هم بر میخیزد
اینجا کسی کسی را نمی شناسد
چقدر از این روز میترسم
ولی نمیدانم چرا برای دیدنش
ورسیدن به ان اینقدر حریصم
شاید دست تو در کار است
که من ولع دارم
تو تنها مانده ای نصرالله!
در خیبری به نام جنوب
و هواپیماها دارند خندق می كنند و
كودكان زخمی تشنه اند
تو رفته ای از شریعه آب بیاوری
علیرضا قزوه
منبع: سایت عدالتخانه
از کجا برایت بگویم
چشم ابی
تو که گاه و بی گاه به من سر میزنی
تو که هر روز صبح ارام از لای ترک دیوار گلی
می ایستی و من را میپایی
به چه من نگاه میکنی
من هم مثل بقیه ادمهایم
ساده بی خط
کم رو
ارام و گاه وحشی
ولی چنان دلداده و افتاده
ان موی و ذلف بر باد افتاده ام که اگر یک
بار دیگر از این کوچه
گیوه هایت را ور کشیده ای و دستت را پشتت زده ای
و هوای پاک صبحگاه پای دیوار باغ پیرمرد چین وچروکی را تنفس میکنی و زیر لب
نمی دانم چه میگویی و رد میشوی من سر در نمی اورم
اما میدانم
من بی سر و پا را دعا میکنی
کاش کمی وفا دار بودم
و کاش کمی عاشقت بودم
چقدر دلم برایت تنگ شده
برای چشمان گرد وسیاهت
برای ابروان کشیده و الفاظ شیرینت
برای خودم دلم میسوزد
چقدر حقیرم چقدر کوچکم
دستم را بگیر نگذار این
کوسه کثیف که برای خون من کیسه دوخته
گوشتم را تکه تکه کند و مرا بکشد
تو را دوست دارم نه بخاطر چشمانمت
بخاطر اخم دم صبحت
بخاطر بی حوصلگی دم غروبت
و به خاطر گاه سخت شدنت
و به خاطر به ناگاه نرم شدنت
مرا کشت کمال و جمال رحمتت
و دیوانه ام کرد ان گوشه چشم نشان دادنت
از عشوه گری و ناز و غمزه ات که دیگر چه بگویم
دزدیده شده از کیهان
روزی داری
تابستان
تشنگی
سستی
خستگی
عجب تلذی میکرد طفل شش ماهه
چنان بال و پر میزد که نگو
اگر من بودم میگفتم نامسلمان تشنه ام
اگر به زعم تو مجرمم ادم که هستم با نیم قاشقی اب
سیر میشود
از تو که چیزی کم نمیشود
بچه دارد جان میدهد
نکند میان دعوای
من وتو او هم سردار من است و اگر اب بخورد
میمنه سپاهم را میچرخاند
یا میتر سی میسره به دست بگیرد
او فقط می تواند گریه کند ..
خدايا باز سلام
شب اول ماه رجب است
دلم گرفته
باز ميخواهي برايم ناز كني
باز ميخواهي سفره كرم پهن كني و بگويي بيا
اين بار نيز مي ايم
مثل هميشه پريشان
دل شكسته
خسته
رانده
مانده
...
,باز ميخواهم از گندابي به نام زندگي بكنم
باز به سوي تو مي ايم
كاش كمي شوق داشتم
كاش كمي دلم برايت تنگ ميشد
اري...
هر روز به جاي تو
بر چربي اصرار كردم و
با شكم معامله كردم
هرروز دفتر چركين عمرم را گشودم
بر تاركش كمي لجن ماليدم
هر شب با وسوسه فردا خوابيدم و
در خودم غول شهوت را بزرگ كردم
خسته شدم از بس دست بر سينه ادب
پيش كساني گذاشتم كه ارزشش را نداشت
از بازي زشت كلمات و گير افتادني مضحك در دام مهملاتي به نام جملات
تا شايد بتوانم كسي را به سوي خود بكشم ديگر بريده ام
كمكم كن از اين لجنزاري كه براي خودم ساخته ام
كمي سرم را بالا بياورم و دمي نفس تازه كنم
اخر خفه شدم از بس ندانسته انسان سق زدم
از بس نخوانده بر منبر نشستم
و از بس موزيانه ادم ها را نگاه كردم
دلم ميخواهد مثل هميشه سر بر دامنت بگذارم
كمي نوازشم بكني
موي به هم ريخته ام را صاف كني
دوست دارم برايت تا صبح ابد وراجي كنم و
تصدقت شوم
دوست دارم ببوسمت و بگويم
چوپان گله هاي بي چوپان تو ام
جاروكش گذر گاه غلامان و كنيزانت هستم
من كجا و استان بوسي تو
من به درد هرس كردن گلهاي خانه ات ميخورم
ميدانم مرا دوست داري
اما نگو چون اگر بفهمم
چون دختركان
جوان دم بخت صبر از سر كاسه ام لبريز ميشود
دوستت دارم خدا
سپاس
بزرگی ات را
و سپاس بی همتا ایت را
ستایش از ان توست که
که جفتی برای تونیست
ما بگذار بر قانون بی همتایی تو
امشب کمی
ضربه بزنم
در صفتی با تو شریکم
نمیدانم
در سحرگاهان
که میدانم دل بلورینت میگیرد با که درد دل میکنی
و سر دل با که میگویی
خدایا زیبای من
من نیز سحرگاهان دل
چرکینم
میگیرد
ولی همچون تو کسی را ندارم
تا سر بر شانه اش عمرم را هق هق کنم
ولی حال که میدانم
با تو در این یکی شریکم
برایم چون عسل شیرین است
. . .
سر برسنگفرش زیبایت میگذاشتم و
میگفتم
الاهی انا عبدک الضعیف
و ناله میزدم
از بی کسی خودم
و
ای کاش با تو خوب بودم
تا یک بار دیگر مرا میپذیرفتی
و ای کاش هرگز از در تو جایی نمی رفتم
سلام بر فرزندان حسین
حسن
محمد
و علی
سلام بر سید حسن نصر الله
سلام بر حزب الله
و درود بر کسانی که در راه ازادی
کشته میشوند
سلام خدا بر
شهیدان
بر انان که مبارزه را به مردم
لبنان و
دیگر ممالک اسلامی
اموختند
وزندگی شرافتمندانه را به همه یاد دادند
